آخرین مطالب

چهارشنبه 26 اسفند 1394
گزارش نشست علمی «صلح؛ از آرمان تا واقعیت»

گزارش نشست علمی «صلح؛ از آرمان تا واقعیت»

تهیه و تنظیم: اعظم پازدار

 

انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد در هفتادمین سالگرد تأسیس سازمان ملل متحد و پانزدهمین سال فعالیت انجمن، نشست علمی «صلح؛ از آرمان تا واقعیت» را با سخنرانی دکتر محسن محبی (رئیس مرکز امور حقوقی بین المللی ریاست جمهوری) در روز دوشنبه ۳۰ شهریور ماه ۱۳۹۴ در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار کرد.
 
دکتر نسرین مصفا
رئیس انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد


عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت حضار گرامی و عرض ادب ویژه دارم خدمت استاد ارجمند جناب آقای دکتر محسن محبی و سالروز شهادت حضرت امام باقر(ع) را تسلیت عرض می کنم.

انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد همواره در مناسبت های بین المللی فعالیت هایی را برگزار می کند. شما هم مستحضر هستید که روزهای بین المللی و مناسبت های جهانی همواره فرصت مغتنمی هستند برای پرداختن به این موضوع از منظر علمی و برای ما هم فرصتی بود که در روز جهانی صلح جلسه ای را در انجمن برگزار کنیم. البته طبیعی است که در ذهن همه ما همواره سوالاتی پیرامون وضعیت صلح جهانی در حال حاضر وجود دارد و طوری که از نوشته ها و مطالبی که در رسانه های مختلف مطرح می شود و گزارشات متعددی که وجود دارد ما سال های همراه با صلحی را به خصوص در سال ۲۰۱۵ شاهد نیستیم. کم و بیش در جریان اتفاقاتی که به خصوص در منطقه خاورمیانه    می افتد هستیم. هزاران مهاجری که به سوی کشورهای مختلف در حرکت هستند و خشونت های شنیعی که اتفاق می افتد و ما عدم توانایی سازمان های بین المللی را درکنترل این خشونت ها شاهد هستیم. بازیگران غیردولتی که مسلط شده اند در برخی از مناطق و با خشونت و افراط گری صحنه آرایی می کنند و سایر اتفاقات دیگری که در سراسر دنیا شاهد آن هستیم. ولی به نظر من وقوع این حوادث نمی تواند آن آرمان صلح و فلسفه صلح را زیرسوال ببرد چرا که بشریت به آن نیاز دارد و اگر چالش هایی هم وجود دارد طبیعی است که می بایست پیرامون آنها صحبت بشود و راهکارهایی برای آنها برای فراهم آوردن صلح شکل بگیرد تا در نهایت ما ببینیم که آرمان صلح برای همه مردم دنیا واقع شود.

من زیاد مصدع اوقات شما نمی شوم. ما امروز سخنرانی داریم که خدمت خود ایشان هم عرض کردم، سالهاست که ایشان را می شناسم و همراه با اسم دکتر محبی علاوه بر توانایی های علمی و عملی بالا و علاوه بر نوشته ها و ترجمه های ایشان که با آنها آشنا هستید یک ویژگی در وجود آقای دکتر محبی است که من به خاطر همان ویژگی امروز از ایشان خواهش کردم که در خدمتشان باشیم وآن صلح درونی وآن محبت و لطفی است که ایشان دارند و به خصوص من روی ویژگی های شخصیتی ایشان از منظر صلح خواهی و صلح دوستی تاکید می کنم. من همیشه دیده ام که آقای دکتر در مناسبت های مختلف به ادبیات ایران استناد می کنند و این تلفیق معلومات که اعتبار بین المللی دارد و توجه به ادبیات غنی فارسی همیشه یک زیبایی را ایجاد می کند که ما به عنوان یک ایرانی باید آن را مورد توجه قرار دهیم که البته این توانایی در وجود همگان هم نیست و موهبتی است که خداوند در وجود آقای دکتر نهاده است.

همانطورکه عرض کردم من سخن راکوتاه می کنم و با عنایت به حضور نمایندگان محترم دفتر اطلاعات سازمان ملل متحد در تهران، جناب آقای مقدم و سرکارخانم قائم مقامی فرصت را مغتنم دانسته و از آقای مقدم خواهش می کنم که پیام آقای بان کی مون به مناسبت روز جهانی صلح را قرائت کنند.

می دانید که ما در هفتادمین سالگرد تأسیس سازمان ملل متحد هستیم. از آغاز سال ۲۰۱۵، انجمن یک سلسله برنامه هایی را در این ارتباط داشته است و ان شاء الله اوج آن با همایشی خواهد بود که ما در۳۰ آبان و ۱ آذر ۱۳۹۴ برگزار می کنیم. با موضوع آن هم شاید کم و بیش آشنا باشید که همان تجلی عملی ماده ۲ منشور ملل متحد است که بیش از هر زمان دیگری این هفت بند منشور به چالش کشیده شده است.

من استدعا می کنم  از جناب آقای مقدم که تشریف بیاورند و پیام دبیرکل سازمان ملل متحد را قرائت کنند و بعد ان شاء لله درخدمت استاد دکتر محسن محبی هستیم که از آرمان صلح تا امروز ما را مستفیذ کنند.
 
آقای رجائی مقدم
معاون مرکز اطلاعات سازمان ملل متحد


به نام خدا، باعرض سلام و احترام خدمت حضارمحترم،

ابتدا مایل هستم از انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد بویژه ریاست محترم آن استاد ارجمند سرکارخانم دکتر نسرین مصفا برای برگزاری این همایش تشکر کنم.

خانم ها و آقایان، همانگونه که همگی استحضار دارند مجمع عمومی سازمان ملل متحد دراجلاس سال ۱۹۸۱ خود، روز افتتاحیه مجمع عمومی را در هر سال به عنوان روز جهانی صلح نام نهاد. مجمع عمومی در ۷ سپتامبر ۲۰۰۱ تصمیم گرفت کشورهای عضو روز ۲۱ سپتامبر را از آن پس به عنوان روز جهانی صلح گرامی بدارند. در این روز، از تمامی مردم جهان دعوت می شود درگیری ها را کنار گذاشته و آتش بس جهانی اعلام نمایند، در عین حال از تمام کشورهای عضو و نهادهای سازمان ملل متحد، سازمان های غیردولتی و منطقه ای دعوت می شود با همکاری سازمان ملل متحد در گرامی داشت صلح و ایجاد آتش بس جهانی همکاری نمایند. حال خرسندم متن پیام جناب آقای بان کی مون دبیرکل سازمان ملل متحد را به مناسبت روز جهانی صلح قرائت نمایم.

متن پیام:

امسال روز جهانی صلح با بحبوحه خشونت مرگبار و درگیری های بی ثبات کننده در سراسر جهان مصادف است، به جای تسلیم در برابر نا امیدی، مسئولیتی مشترک بر عهده داریم مبنی بر درخواست خاتمه وحشی گری و گریز از مجازات که متداول شده است. اینجانب همه جناح های درگیر را فرا می خوانم تاسلاح های خود را زمین گذاشته و آتش بس جهانی را رعایت کنند. به آنان می گویم کشتار و تخریب را متوقف و فضایی برای صلح پایدار فراهم کنید، اگرچه ممکن است این رویاء دور از واقعیت به نظر برسد اما رویای صلح در زندگی مردم در همه جا تداوم دارد، برای تحقق این رویا هیچ گروهی مصمم تر از جوانان امروز نیستند؛ آنان بخشی از پر جمعیت ترین بخش جوان تاریخ بوده که آگاه تر و بیش از هر زمان با هم در ارتباط هستند.

اینجانب همه دولت ها را ترغیب می نمایم به منظورکمک های بالقوه وسیع به جوانان صلح ساز جهان سرمایه گذاری بیشتری انجام دهند. باید همه شرکایی که آرمان صلح را به اشتراک می گذارند به شکلی همزمان بسیج کنیم، سازمان های غیردولتی،گروه های اعتقادی و شرکت ها همه در پرورش پیشرفت اجتماعی، حفاظت از محیط زیست و ایجاد جهانی منصفانه تر و صلح آمیزتر نقش دارند. ارزش های این همکاری موضوع این روز است؛ همکاری برای صلح، کرامت برای همه. مادر زمانی مخاطره آمیز زندگی می کنیم، اما این دوران عصر وعده های بزرگ نیز است. طی چند روز آتی رهبران همه کشورهای جهان در سازمان ملل متحد گرد هم خواهند آمد تا دستور کار۲۰۳۰ که برنامه ۱۵ ساله ما برای دسترسی به حوزه ای پایدار است را مورد پذیرش قرار دهند.این برای نوید یک زندگی شرافتمندانه برای همه ضروری است؛ درجایی که فقر به تاریخ می پیوندد و صلح در اولویت قرار می گیرد. اجازه دهید در این روز جهانی در عین اینکه ما هفتاد سالگی سازمان ملل متحد را جشن می گیریم، فرصت را برای دستیابی به هدف بنیادین این سازمان غنیمت شماریم و نسل های آتی را از بلای جنگ نجات دهیم.
تشکرمی کنم از بذل توجه شما.
 
دکتر نسرین مصفا

جناب آقای مقدم از قرائت پیام دبیرکل سازمان ملل متحد تشکر می کنم و از استاد ارجمند استدعا می کنم که برای ایراد سخنرانی شان تشریف بیاورند.
 
دکترمحسن محبی
رئیس مرکز امور حقوقی بین المللی ریاست جمهوری


سلام عرض می کنم خدمت حضار محترم و تشکر می کنم از استاد ارجمند سرکار خانم دکتر مصفا به خاطر فرصتی که برای من ایجاد کردند تا چند دقیقه ای را ایجاد زحمت کنم و تصدیع بدهم درباره صلح مطالبی رابه عرض شما برسانم.

دراین مقوله دامن سخن فراخ است و خیلی می شود از جهات مختلف صحبت کرد، هم می شود نگاه آسیب شناسانه انداخت و هم می شود یک نگاه توصیفی کرد به مقوله صلح در روزگاری که ما زندگی می کنیم. اما نه شما انتطار دارید و نه چنین وعده ای می کنم که درباره همه این مقولات ظرف این چند دقیقه ای که در محضرتان هستیم، بشود صحبت کرد. من سعی می کنم که یک نگاه بیشتر پدیدار شناسانه به مقوله صلح داشته باشم، البته در پرتو موازین و مباحث حقوق بین الملل.

شاید با چند گزاره اصلی بتوان وارد بحث شد. یکی این که خود مفهوم صلح چیست؟ آیا یک مفهوم سلبی است یا یک مفهوم ایجابی؟ صلح به معنای عدم جنگ یا صلح به معنای وضعیتی که ویژگی های ایجابی مخصوص به خودش را دارد؟ تفاوت فراوانی بین این دو نقطه شروع برای بحث وجود دارد. آیا صلح یک توصیه است یا یک اصل ضروری است؟ یک امر اخلاقی است یا یک امر هنجاری است و بالاخره آیا برای استقرار صلح باید نگاه انسان شناسانه به مقوله صلح کرد؟ یک مفهوم انسان شناختی است یا یک مفهوم جامعه شناسی حقوقی است؟

اینها مطالبی است که من نکاتی را در رابطه با آنها خدمتتان عرض می کنم.

دوم موانع صلح است؛ آیا دولت ها هستند که مانع از تحقق صلح پایدار می شوند یا سایر بازیگران عرصه بین المللی و آیا اصلا بازیگران عرصه بین المللی هستند که مانع از تحقق صلح می شوند یا مانع در جای دیگری است، در درون خود انسان ها است که مانع تحقق صلح می شود یا هر دو مورد؟ آیا صلح نتیجه امنیت است؟ اگر در جایی امنیت مستقر شد صلح هم وجود دارد یا برعکس است و امنیت است که به دنبال صلح ایجاد می شود؟ آیا صلح یک امر پیشینی است یا یک امر پسینی است؟ قبل از استقرار هر نظام حقوقی باید صلح وجود داشته باشد یا بعد از استقرار نظام حقوقی است که صلح ایجاد می شود؟ اگر بخواهیم این را به بیان دیگری بگوییم آیا صلح را به عنوان یک واقعیت باید آرمانی کرد تا مستقر و پایدار بماند یا یک واقعیتی است که باید آرمانی شود تا پایدار باقی بماند؟ کار هنر و ادبیات و حتی در بعضی مقولات، کار دین، پوشاندن چهره آرمانی بر واقعیت های دنیای اطراف ما است که آنها را در یک افق پایدار و ابدی مستقر می کند و از همین لحاظ با ساحت های درونی ما ارتباط برقرار می کند. آیا با صلح هم باید چنین مواجهه ای رخ بدهد از نظر پدیدارشناسی تا مستقر شود؟ راهی که بشر تا به حال برای استقرار صلح طی کرده است بیراهه بوده است یا راه به قدری سنگلاخ است که به آسانی به نتیجه نمی رسد؟ صلح را به عنوان یک آرمان که در دوردست ایستاده است و به ما نگاه می کند را به جلو بیاوریم و واقعی اش کنیم تا برایمان ملموس شود یا واقعیت موجود که غیرصلح آمیز است را باید به یک آرمانی تبدیل کرد تا چهره دلنشین و مستقر و مستقیمی پیدا کند؟ و بالاخره مهم تر ازخود صلح، احساس صلح است؛ در خیلی از موارد ممکن است که مسئولان امنیتی در یک جامعه ای ادعا کنند که امنیت وجود دارد و راست هم می گویند برای اینکه کلانتری ها و نیروی انتظامی و ارتش و نیروهای اطلاعاتی کار خودشان را انجام می دهند و واقعا در کوچه و خیابان نا امنی وجود ندارد اما احساس امنیت مهم تر از خود امنیت است؛ ممکن است در یک فضای درگیری هم انسان احساس کند که در امنیت به سر می برد به دلیل اینکه سازکاری وجود دارد و اعتقاد دارد که این سازکار می تواند این درگیری را کنترل کرده و از تنش های بیشتر جلوگیری کند، در صورتی که حتی در آرام ترین وضعیتی که ناشی از اقدامات امنیتی و اطلاعاتی است، ممکن است این احساس امنیت وجود نداشته باشد. در صلح هم می شود این نگاه و استدلال را کرد. به نظر می رسد که احساس صلح از خود صلح اهمیت کمتری نداشته باشد. برای ایجاد چنین احساسی کارهای بیشتر و دشوارتری از ایجاد وضعیت غیرجنگ لازم است.

با این چند مقدمه ای که درباره مفهوم و موانع صلح عرض کردم حال باید ببینیم که اصولاً اگر بپذیریم که صلح به معنای وضعیتی است که جنگ وجود نداشته باشد، یعنی عدم جنگ یا تمام شدن مخاصمه و بخواهیم از این نقطه بحثمان راشروع کنیم، آن وقت با یک مقولۀ حقوق بین الملل مواجه هستیم برای اینکه صلح معمولاً در حقوق بین الملل به دنبال وضعیت مخاصمه آمیزِ پایان یافته است که مطرح می شود. ابزارهایی هم که برای ایجاد صلح وجود دارد معمولاً ابزارهایی هستند که وضعیت مخاصمه آمیز و درگیری های نظامی را پایان می دهند یا مدیریت می کنند و الزاماتی برای دولت ها ایجاد می کنند. از این نگاه و از این زاویه، صلح یک مفهومی است که معطوف به قدرت است؛ بنابراین مهمترین مانع های ایجاد صلح هم خود قدرت ها هستند، تا زمانی که قدرت وجود دارد که نماد اصلی و عمدۀ آن در حال حاضر دولت ها هستند، گرچه بازیگران قدرتمند غیردولتی هم امروز درصحنه بین المللی نقش بسیار قابل توجهی را ایفا می کنند. تا زمانی که این تعبیر درست باشد بنابراین اولین مانع صلح خود قدرت ها و دولت ها هستند. با این استدلال، ایجاد صلح به معنای عدم قدرت و فقدان قدرت است و غیبت قدرت یعنی آنارشیسم و هرج و مرج، اتفاقاً بسیاری از فیلسوفان به خصوص درغرب به وضعیت آنارشیک احترام می گذارند به این دلیل که دولت را مزاحم زندگی بشری و مزاحم شکوفا شدن زندگی  بشر می دانند و از باب اَکلِ میته به آن رضایت می دهند که دولتی وجود داشته باشد که قشونی دارد، نیروهای امنیتی دارد، درآمدهای کشوری راتقسیم کند، مرزها رامراقبت نماید؛ از باب یک ضرورتی که روزی به پایان خواهد رسید.

آنارشیست ها دو گروه هستند: بعضی از آنها هرج و مرج طلب هستند، بعضی ها هم خیلی کمال گرا هستند و به روزی فکر می کنند که بشر آنقدر پیشرفت کرده که دیگر نیازی به دولت ندارد.

اگر از این زاویه نگاه کنیم که صلح یک امر معطوف به قدرت است، آن وقت برای پایدار کردنش باید آن را از قدرت منتزع کنیم؛ هم ایجادش را و هم ابقائش را. البته امروزه صلح در معنایی که در روابط بین الملل و حقوق بین الملل از آن صحبت می شود در کنار امنیت بین المللی قرار می گیرد. این دو مفهوم همنشین و همراه و همساز با هم هستند. وظیفۀ شورای امنیت هم محافظت از صلح و امنیت است؛ امنیت یک مقوله ای است که اصولاً برحسب تعریف معطوف به قدرت است، قدرت است که می تواند امنیت را ایجاد کند؛ اگر بخواهیم این موجود را از بند ناف امنیت قطع کنیم و صلح را در غیاب دولت ها و قدرت ها داشته باشیم، آن وقت صلح یک امر انسانی می شود، یک امر متعالی اخلاقی می شود؛ آرمانی می شود که به واقعیت تبدیل شده است و تا این مرحله بشر راه بسیار درازی را در پیش دارد. اما اگر این چشم انداز را در مقابل خودش ترسیم کند که صلح را باید از یک امر معطوف به قدرت تبدیل کند به یک امر معطوف به انسان، همین مقدار کاری که تا به امروز کرده است در طول صد سال اخیر در جنگ جهانی اول و بعد از عهدنامه ورسای همه در همین مسیر است، منتهی بشر تا به حال بیشتر از این در توانش نبوده است. اگر این چشم انداز را برای خودش ترسیم کند ـ یعنی صلح به عنوان یک امر انسانی نه یک امری که برای تاخت و تاز قدرت ها فضای ایمنی ایجاد بکند و نه صلح ناشی از امنیت در کنار قدرت ـ آن موقع همین سازکارهای بین المللی هم بهتر می تواند پاسخگو باشد.

عرض کنم که با توجه این چهار پنج نکته ای که خدمتتان عرض کردم، امروزه متولی و مجری و حافظ صلح حقوق بین الملل است و در این تردیدی نیست و گزیری هم از این نیست. شاید بهترین گزینه ای است که بشر امروز به آن رسیده است که برای حفظ صلح و نجات از جغد جنگ چاره ای جز اینکه در یک تشکل بین المللی به نام سازمان ملل متحد سازکاری را تعریف کند، وجود ندارد، اما همانطور که خانم دکتر مصفا هم اشاره کردند می بینیم که هنوز موفق نیست.

به نظر شما تا به حال چند کنوانسیون، قطعنامه و سند بین المللی درباره مبارزه با تروریسم در حقوق بین الملل به تصویب رسیده است؟ حدود ۱۰۰ سند. درباره مبارزه با قاچاق، پولشویی و قاچاق اسلحه چند سند بین المللی وجود دارد؟ بیش از ۶۰ سند بین المللی. حجم قاچاقی که در دنیا انجام می شود سیصد هزار تریلون دلاراست. چطور دولت ها و سازمان های بین المللی نمی توانند این را مدیریت کنند برای اینکه این پیام ها و خواسته ها هنوز درونی نشده است و متولی آن بدون تردید همان سازکار بین المللی و حقوق بین الملل است، اما هنوز از عهده آن برنیامده است به دلایل مختلفی که ما نمی خواهیم آسیب شناسی آن را بحث کنیم. من بیشتر می خواهم پدیده صلح را با شما در میان بگذارم و با این مقدمه کوتاهی که عرض کردم وارد بحث اصلی بشوم.

در چنین چشم اندازی باید صلح را در قامت و پرتو حقوق بین الملل نگاه کنیم. حقوق بین الملل یک پدیده اروپایی است؛ البته بعداً به یک پدیده جهانی و عمومی تبدیل شده است ولی منشاء آن اروپایی است. حتی عده ای گفته اند که مسیحیت اروپایی است، یک پدیده کریستین است به دلیل اینکه بعد از سقوط اتحاد مقدس و بعد از عهدنامه های وستفالی یا به دنبال جنگ های سی ساله بوده است. جنگ های سی ساله، جنگهایی دینی در اروپا است؛ بنابراین منشاء آن یک منشاء اروپایی است. چون منشاء آن اروپایی است، برای درک بهتر آن بد نیست نگاهی به چشم اندازش بیاندازیم و بعد من شما را به یک سرمنزلی خواهم برد که اگر با من هم عقیده شدید، شاید بتوانیم یک تدبیری هم در پایان با یکدیگر بکنیم.

همانطور که می دانید قرن پانزدهم قرنی است که رنسانس شروع می شود و اروپا از یوغ فرهنگ اسکولاستیک قرون وسطایی خودش را نجات می دهد. جستجوی دلایل آن را هم باید در جای دیگری مطالعه کرد ولی یکی از بهترین کتاب هایی که دراین زمینه نوشته شده است، کتاب «وجدان بیدار» از استفن اسمایک آلمانی است و یک ترجمه درخشان فارسی هم از آن وجود دارد. درقرن پانزدهم میلادی در واقع جهان آبستن یک نظام نوینی است که در آن زمان اروپا متشکل است از قدرت های کوچک و بزرگ که بیشتر به صورت سلطنت نشین هایی در گوشه و کنار اروپا زندگی می کردند. اصلاً مفهوم دولت و کشور به معنا و مفهوم امروزی، وجود نداشته است. چیزی شبیه به قرن هفتم و هشتم هجری در کشور خودمان که به صورت ملوک الطوایفی اداره می شدند، بوده است. حتی چند قدرت بزرگی هم که در آن زمان در اروپا وجود داشتند هم حاکمیت دولت های امروزی را نداشتند و بیشتر قوای نظامی و انتظامی بودند که به صورت مستقل حکومت می کردند. منبع اصلی ارتزاق مردم در این دوران زمین و کشاورزی است که اساس اقتصادشان را تشکیل می داد. نظام سیاسی که در این زمان در اروپا وجود دارد، یعنی اروپایی که به دلیل وقوع رنسانس رفته رفته نظام سیاسی اش از هم باز می شود و جدا می شود، بازماندۀ نظام متمرکز امپراتوری روم است که در واقع به دنبال همین زوال امپراتوری روم در اثر جنگ های دینی است که اروپا به صورت پراکنده ای درآمد. تا قبل از آن مسیحیت عامل اصلی وحدت اروپا است و تحت قدرت کلیسای پاپ و یک قدرت مرکزی مذهبی در روم وجود داشت. با اینکه چند قدرت بزرگ درآن زمان وجود دارد مثل اسپانیا و پرتغال و فرانسه، همه قدرت های کوچک اطراف و حتی قدرت های بزرگ، مشروعیت خودشان را از کلیسای روم به رهبری پاپ می گیرند که این در ادبیات حقوق بین الملل هم مشهور است به امپراتوری روم مقدس یا امپراتوری مقدس روم. در آن دوران هیچ یک از قدرت های کوچک اروپایی حق اتحاد با قدرت های غیر اروپایی را نداشتند. در روابط بین خودشان پاپ را به عنوان حَکَم و تصمیم گیر نهایی قبول دارند. وضع کلی اروپای قرن پانزدهم چنین شکلی دارد.

اواخر قرن پانزدهم رفته رفته مذهب پروتستان ظهور پیدا می کند و حکام اروپایی، سلطنت نشین ها و فئودال ها کم کم علیه قدرت مرکزی پاپ شروع به قیام می کنند و اتحاد ظاهری اروپا که تحت لوای کلیسا ایجاد شده است از بین می رود.

بعد از یک سلسله جنگ های طولانی بین مناطق پروتستان نشین وکاتولیک نشین در اروپا، این قدرت های خسته از جنگ بالاخره در ۱۶۴۸ میلادی، کنفرانس چندجانبه ای در وستفالی تشکیل می دهند و عهدنامۀ معروف وستفالی را منعقد می کنند که به جنگ های سی ساله خاتمه بدهند. جنگ هایی که از۱۸ - ۱۶۱۷ شروع شده و تا ۱۶۴۸ که سی سال می شود، ادامه می یابد. عمده آن هم چیزی است که گاهی با عنوان امپراتوری پروس از آن نام می برند، یعنی منطقه آلمان فعلی که شامل کشورهایی که امروزه اروپای شرقی را تشکیل می دهند، هم می شود.

نتیجه این وضعیت عبارت است از تبدیل صحنه سیاسی که در اروپا وجود داشته به قاره ای متشکل از دولت های جدید که فی الواقع همان سلطان نشین های قبلی هستند که رفته رفته برایشان مفهوم استقلال و حاکمیت مهم می شود. اینکه معمولاً گفته می شود که مفهوم حاکمیت با معاهدات وستفالی به وجود آمده است، علتش همین است: حاکمیت غیر مشروط و نا میرا.

پیامدهای معاهدات وستفالی برای اروپا و همین طور برای دنیا چند نکته است که ریشه های پدیدار شناسانه مفهوم صلح را باید در اینها جستجوکرد. یکی جدایی دولت از کلیسا و این اتفاقی است که در قرن پانزدهم و به دنبال سقوط امپراتوری روم که یک امپراتوری کاتولیک مسیحی است، این تفکیک بین دولت و کلیسا رخ می دهد، اول جدایی دولت از کلیسا و طبیعتاً به دنبال آن آزادی از مذهب، ایجاد موازنۀ قوا در اروپا برای اینکه دولت های جدیدی که در اروپا به وجود آمدند و دارای حاکمیت شدند فقط با یک موازنه قوا می توانند در یک وضعیت آرامی زندگی کنند و قبول یک نظامی برای حل و فصل مسالمت آمیز اختلافات به جای توسل به زور و جنگ که این هم ازبرکات وستفالی است. شناسایی مناطق پروتستان نشین و دولت های کوچک و بزرگ تحت عنوان حکومت جدید به عنوان دولت های مستقل با حقوق برابر. این تساوی در حاکمیت دولت ها ریشه اش در معاهدات وستفالی است. و بالاخره، مهم ترین شاهد عرض من همین جاست؛ «تعهد به حفظ صلح» که این هم از نتایج وستفالی است. عرض کنم که بعداً فیلسوفانی مثل جان بُدَن و ... مفهوم حاکمیت و اقتدار را بیشتر تعریف کردند و مبانی تئوری آنها را بیشتر توضیح دادند.

چنان که عرض کردم حقوق بین المللی که ما امروز در دنیا می شناسیم متولی ایجاد و حفظ صلح است، از اینجا به وجود آمده است، از اینجا ریشه گرفته است، یک نهاد و یک نظام حقوقی مستقل که وظیفه اش تنظیم روابط بین دولتهاست. البته این مسیر بعد از وستفالی همواره هموار نبوده است و این را تاریخ به ما نشان می دهد. برای اینکه بعد از جنگ ها و حوادث متعددی که بین قدرت های اروپایی رخ داد مثل انقلاب کبیر فرانسه، ظهور ناپلئون و بعد سقوط ناپلئون، حوادث بالکان در اواخر قرن نوزدهم و بعد جنگ جهانی اول و دوم که اینها همه مانع از وصول به صلح آن چنان که در معاهدات وستفالی آمده بود شده و امروز هم می شود آثارش را دید.

این حقوق بین الملل است، با این تاریخچه مختصری که عرض کردم، البته حقوق بین الملل نوین، چهره های دیگری پیدا کرده است، لایه ها و سطوح دیگری پیدا کرده است و امروز به سمت دیگری دورخیز کرده است و می خواهد حرکت بکند ولی بُن مایه اصلی آن همچنان از نظر من وستفالیایی است و همچنان حاکمیت در حقوق بین الملل رکن رکین و ربط وثیق حقوق بین الملل است؛ برخلاف بعضی ها که فکر می کنند حاکمیت از عرصه حقوق بین الملل رفته رفته دارد رخت می بندد اما من از کسانی هستم که عقیده دارم چنین اتفاقی خیلی به نفع حقوق بین الملل نیست. حقوق بین المللی که در آن دولت صاحب حاکمیت وجود نداشته باشد، بیشتر به یک کافی شاپ شبیه است که یک عده ای دور هم نشسته اند و گپ می زنند؛ قدرت است که در حقوق بین الملل ایفای نقش می کند، مثل این است که شما بگویید در جامعه داخلی ما شخص داریم اما شخص اراده ندارد، شخصی که اراده ندارد دیگر نظام حقوقی نمی خواهد. اما اینکه باید حاکمیت را تنظیم کرد و جلوی زیاده طلبی هایش را گرفت، این اسبی است که نباید بگذاریم در هر جایی بتازد بلکه باید برای آن افسار زد، کنترلش کرد، انسانی اش کر د و اینها حرفهای درستی است و حقوق بین المللی که ما الان درباره اش صحبت می کنیم، مبتنی است بر عهدنامه های وستفالیا و محور اصلی اش حاکمیت دولت است.

از طرف دیگر بیاید یک نگاهی هم به فلسفه سیاسی در اروپا داشته باشیم. فلسفه سیاسی هم امروزه در هر کجای دنیا که درباره اش صحبت می شود عمدتاً ریشه اش اروپایی است. البته من منظورم ترکیب فعلی دولت هاست. ممکن است که نحله ها، مکاتب فلسفی، مذاهب و ... برای خودشان ایده هایی درباره فلسفه سیاسی داشته باشند، اما آن چیزی که امروز در دنیا به اسم دولت می شناسیم متولی فلسفه سیاسی است و فلسفه سیاسی را برای آن نوشته اند و او مخاطب فیلسوفان سیاسی است و این فلسفه سیاسی عمدتاً ریشه اروپایی دارد. ممکن است کسی بگوید که ما در اسلام هم فلسفه سیاسی داریم، در مسیحیت، در عرفان سرخ پوستی هم از نوعی فلسفه سیاسی سخن گفته و می گویند؛ اینها درست هستند اما آن چیزی که امروز دولت ها را در دنیا با آن اداره می کنند به نظر من مبتنی بر همین فلسفه سیاسی است که در غرب رخ داده است. تار و پود این حقوق بین المللی که صحبت کردم بر همین فلسفه سیاسی غرب بافته و تافته شده است. شاکله اصلی فلسفه سیاسی در غرب دو نظریه است که همگی با آن آشنا هستید، یکی نظریه حقوق طبیعی است که از آن حقوق بشر در آمده است و یکی هم نظریه قرارداد اجتماعی است. هر دو نظریه هم در فلسفه سیاسی غرب ریشه در فلسفه رواقی و یونان باستان دارد که قرن ها بر تفکر بشری حاکم بوده است. البته برداشت های متعدد و گوناگونی از این دو نظر در طول قرون و اعصار بر حسب مورد رخ داده است. یک تعبیری وجود دارد که تعبیر بسیار درستی است و کمی ذوق طلبانه است و ممکن است از لحاظ علمی  دقیق نباشد، آمیخته و آلودۀ به تذوق است و به نوعی شهودی است، اما به دل انسان می نشیند؛ می گویند فلسفه همیشه دیر می رسد، در تاریخ که نگاه کنیم انسان ها همیشه در زندگی خود چیزهایی را، فکرهایی را پرداخت کرده اند و با آنها زندگی کرده اند، بعد فیلسوفانی آمده اند آن فکرها را طبقه بندی و نظام بندی کردند، چیزهایی به آن اضافه کردند، آن را نقدکردند، فیلسوفان همیشه دیر از راه می رسند، البته فیلسوفان موثرترین انسان های روزگارند برخلاف اینکه در جوامع جدی گرفته نمی شوند. فیلسوف که می گویم منظورم کسی نیست که کار اصلی اش فلسفه ورزیدن است؛ کلی  تر می شود گفت اهل نظر اهل اندیشه، روشنفکران، ادیبان، شاعران، نویسندگان، حقوق دانان، فرهیختگان و ... . با اینکه معمولاً جدی گرفته نمی شوند و همه فکر می کنند که قلب همه چیزها در قدرت می تپد، ولی اتفاقاً هر چه مرتبت فکری این ها بالاتر برود، نقش عمیق تر و بزرگتری در زندگی اجتماعی بشر ایفاء می کنند، نمونه های آن فراوان است. یک نفر آمده در هشتاد سال پیش به نام هایدِگر (Martin Heidegger) یک چیزی درباره دیزاین گفته است. هشتاد سال است که بشر گرفتار همین دو کلمه است. سه هزار سال پیش کسی به نام افلاطون چیزی در مورد عدالت گفته است که هنوز هم دغدغه انسان هاست. من و شما شاید کار لَیل و نهارمان نباشد و مشغله مان چیز دیگری باشد ولی کسانی که مشغله لیل و نهار ما را رغم می زنند کسانی هستند که سخن فیلسوفان را به خوبی گوش می دهند، آنها انسان هایی هستند که به این حرف ها عمل می کنند و یا اگر ببیند که سخن آنها به مزاقشان خوش نیست، شاید آنها را خاموش کنند.

در هر صورت کسانی که اهل نظر و اهل فکر هستند، تأثیر آنها در زندگی بشری با اینکه ظاهراً جدی گرفته نمی شوند و در محاقند و درگوشه و کنار افتاده اند، بسیار بسیار عمیق تر و وسیع تراست. همین برداشت های گوناگون از این دو مکتب فکریِ اصلی است که شاید بشود گفت دو هزار سال تاریخ فکری بشر را از یونان باستان تا به امروز رقم زده است. یک مقدار که به دوران خودمان نزدیک تر شویم، از کسانی که همه می شناسیم یکی گروسیوس است، یکی هابز است صاحب کتاب معروف لویتان که خیلی خیلی کتاب مهمی است و چند سال پیش نیز به فارسی ترجمه شده است و بالاخره جان لاک. البته فیلسوفان دیگری را هم در این شمار می شود ذکر کرد مثل اسپینوزا و روسو و هیوم، ولی آنها یک مقدار اثرگذارترند. گروسیوس در رأس آنها بعد هابز، لاک و کسی که اتفاقاً بیشتر از همه در حقوق بین الملل اثر گذار بوده و هنوز همه ما بر خوان اندیشه او نشسته ایم و تغذیه می کنیم امانوئل کانت است که در پایان به آن خواهم پرداخت.

درباره حقوق طبیعی خیلی صحبت شده است و هنوز هم طرفدارانی دارد. البته بیشتر حقوق طبیعی نوین مورد توجه است. اما آن چیزی که شاید بشود گفت ارتباط بیشتری با حقوق بین الملل پوزیتیو امروز دارد نظریه دوم یعنی نظریه قرارداد اجتماعی که ما در ادبیات عمومی بیشتر با روسو این مفهوم را می شناسیم ولی طرفداران دیگری نیز دارد و کسان دیگری هم از قرارداد اجتماعی صحبت کرده اند، حتی خود گروسیوس با اینکه یک عالِم طبیعی است ولی او هم از قرارداد اجتماعی درکتاب جنگ و صلحش صحبت می کند. این دو فیلسوف مهمی که عرض کردم یکی تاماس هابز و دیگری جان لاک دو قرائت متفاوت در مورد نظریه قرارداد اجتماعی داده اند. حالا ببینید که اینها چطور به مفهوم صلح ارتباط پیدا خواهند کرد.

هابز در کتاب لویتان خود راجع به جامعه مدنی صحبت می کند و آن جمله معروف را می گوید که بشر هنوز در شرایط اولیه زندگی می کند، در وضعیت توحش و درچنین وضعیتی تنها حسی که در انسان زنده است و عمل می کند، حس صیانت از ذات است؛ بنابراین، انسان گرگ انسان است و هر کسی برای اینکه خودش را حفظ کند ناگزیر انسان دیگری را خواهد درید، برای اینکه این غریزه در انسان حکم فرماست. از اینکه بشر مدنی به طبع است و باید زندگی اجتماعی داشته باشد اصلاً در آثار هابز وجود ندارد چرا که وی معتقد است طبیعت انسان بر اساس جنگ و ستیز است. انگیزه قرارداد مشارکت هم اگر وجود داشته باشد برای این است که همین غریزه صیانت از ذات خودش را تأمین کند. اگر هم وارد قرارداد اجتماعی شده و دولت تشکیل داده است برای این است که از انسان محافظت کند و ترس از هلاک موجب شده که انسان تن به قرارداد اجتماعی بدهد. قرارداد، برای محدود کردن همین خوی گرگ سان انسان است نه برای دسترسی به تعالی اخلاقی، نه برای شکوفایی استعدادهای انسان، نه برای اینکه انسان توانایی روحی پیدا کند، بلکه انسان ها قرارداد اجتماعی را پذیرفته و نهادهایی تشکیل داده اند تا بتوانند خوی گرگ بودن یکدیگر را کنترل کنند. دولت موجودی است که نمی گذارد گرگ ها به جان هم بیافتند و از سر ناچاری است، برای اینکه منابع و مواهب طبیعی در نزد بشر محدودند و هر کسی به همان دلیلی که عرض کردم(غریزه صیانت از خود) سعی می کند سهم بیشتری از منابع طبیعی را به خودش اختصاص دهد.

جان لاک و بعد هم روسو از قرارداد اجتماعی صحبت می کنند، منتهی معتقدند که این قرارداد اجتماعی ناشی از طبیعت بشر است. اتفاقاً بشر مدنی بالطبع است و طبعش با همزیستی و زندگی مشترک و همدستی بیشتر سازگار است. انسان موجودی است ذاتاً نیکوکار و سرشتش سرشتی تعالی جو است و مستعد ترقی است. همین جا می شود به این حرف اشکالی وارد کرد و گفت که اگر این طور است پس چه نیازی به قرارداد است، اگر انسان ذاتاً سرشتش تعالی جوست و میلی به ستیز ندارد چه نیازی به دولت و نهادهای اجتماعی و مشارکت است. به نظر من دعوای اصلی در حقوق بین الملل هنوز هم در همین جاست و تا این مبانی نظری درست نشود ما در فهم بسیاری از مفاهیم حقوق بین الملل دچار سوء برداشت می شویم و برداشت هایمان دقیق نخواهد بود. اینکه دولت چه پدیده ای است؟ آیا پدیده ای است برای اینکه مواظب باشد گرگ ها یکدیگر را ندرند؟ در چنین وضعیتی یک جور صلح لازم است، یا دولت سازکاری است برای کمک به انسان برای اینکه بتواند استعدادهایش را شکوفا کند، به تعالی بیشتری برسد، از آزادی بیشتری برخوردار شود و بتواند در یک فضای امن و صلح آمیزی به آرزوهای درونی خودش برسد؟ نقش دولت کدامیک از این دو است؟

تا به این سوال جواب درستی نتوانیم بدهیم که البته جواب دادن به آن هم سخت است، جوابی که من دعوت می کنم جوابی نیست که بشود به آسانی برایش یک گزاره ای راتعیین کرد ولی اگر انسان بتواند خود سوال را درست طرح کند و فهم کند چنان که گفته اند و درست هم گفته اند تاحدود زیادی شاید به پاسخ نزدیک شود.

البته عرض کنم که توجه به حقوق طبیعی هم در این اوضاع که صحبت از قرارداد اجتماعی است، فراوان می شود. امروز و در همین روزگاری که ما زندگی می کنیم، عده ای معتقدند که برای زندگی اجتماعی نیازی به قرارداد نداریم، ما بندگان خدا هستیم و خداوند در یک مشیت ازلی و ابدی برای ما چیزی را مقدر کرده و ما باید در همان جهت حرکت کنیم، نه نیازی به انتخابات داریم، نه نیازی به قرارداد داریم و نه نیازی به قانون اساسی داریم. اگر هم به چنین چیزهایی تن دادیم از باب ضرورت است و این ها هیچ حقیقت ثبوتی در واقع ندارند.

اگر این چند کلمه را از من بپذیرید یعنی این دو مقدمه ای که عرض کردم یکی درباره ساختار حقوق بین الملل و یکی هم درباره فلسفه سیاسی که در حقوق بین الملل دولت ها بر پایه آن تشکیل شده اند، بد نیست یک سخن هم از یاسپرس بشنوید تا بعد من به بخش پایانی عرائضم وارد شوم.

کارل یاسپرس (Karl Jaspers) همانطور که می دانید یک آدم خیلی مهم و اثرگذاری است. او یک متفکر معاصر آلمانی است که کتاب هایش به فارسی ترجمه شده و ترجمه های نسبتاً خوبی هم  شده است. او می گوید که ویژگی تاریخ معاصرِ غرب خصوصاً بعد از قرن هجدهم این است که همواره دو کانون مستقل قدرت در غرب وجود داشته است. با اینکه به دنبال وستفالی، کلیسا ظاهراً از بین رفت، دو کانون مستقل قدرت وجود دارد و مزاحم صلح همین قدرت ها هستند که نتوانستند یکدیگر را از بین ببرند یا یکدیگر را قانع کنند؛ یکی کلیسا و دیگری هم دولت است. البته ما در شرق چنین مشکلی را نداشتیم برای اینکه در شرق یا حداقل در ایران حداقل تا زمان سقوط عباسیان به دست هلاکو همواره خلافت و دولت که در صدر اسلام یکی است (برای اینکه خلیفه الرسول همان کسی است که قدرت را در دست دارد وضعیت همین طور است) چنین ترکیبی داشتیم. برعکس، هیچ گاه فرمانروای واحدی در غرب حکومت نکرده است یا دولت ها حکومت کرده اند دولت های سکولار که می خواستند خودشان را از کلیسا جدا کنند یا کلیسا. این دو همواره رقیب یکدیگر بودند و اگر هم سازش و وحدتی گاهی میانشان وجود داشته از سر مصلحت بوده است. در چنین چشم اندازی در اواسط قرن هجدهم یک فیلسوفی ظهور می کند به نام ایمانوئل کانت. کانت آدم متألهی نیست، یعنی فیلسوف دین داری نیست و خودش را مقید به دفاع از تعالیم کلیسا نمی داند اما معارضه ای هم با دین ندارد. اتفاقاً یک جمله معروفی دارد که حکایت از این می کند که در عمق وجود این مرد یک ایمان روشن و شفافی وجود داشته است و جمله اش این است که می گوید هنوز دو چیز برای من رازآلود و رمزآلود است، یکی قاعده اخلاقی؛ نمی توانم بفهمم که چرا همه انسان ها دوست دارند نیکی کنند، چرا از نیکی کردن به ما یک التذاذ روحی دست می دهد، چرا از کشتن دیگری ناراحت شده و اذیت می شویم، اساس و بن مایۀ این موضوع از کجاست؟ و دوم از آسمان پر ستاره شب ها؛ این معلوم می شود که در این بی نهایت زیبایی که در شب ها می شود در آسمان مشاهده کرد، این مرد تأمل می کرده است و این نشانگر این است که او به غیر از فلسفۀ عقلی، دل در جای دیگری هم دارد و یک آدم خشک و منطقی نیست. اما هنگامی که آثارش را می خوانید، می بینید که اصلاً به مسائل دینی نمی پردازد.

به هر حال کانت یک فیلسوف خیلی مهم و اثرگذاری است. مدرنیته و مدرنیسم که از آن صحبت می شود همچنان ثمره کانت است و البته تا حدودی دکارت به خاطر مباحثی که در زمینه فلسفه اخلاق دارد. کار و فلسفۀ کانت به طور کل در سه حوزه است یکی در حوزه فلسفه اخلاق است که یکی از عمیق ترین مباحث را در حوزه اخلاق مطرح کرده و بحث کرده است که اساس قاعده اخلاقی در چیست؟ در خودش است یا در چیزی بیرون از اخلاق است؟ ما نیکی می کنیم برای چیز دیگری برای جای دیگری، برسیم به یک آرامشی، آمرزشی که الهی است یا برای این نیکی می کنیم که نیکی فی نفسه کارخوبی است؟ خیلی سوال سختی است؛ البته او می گوید که ما نیکی می کنیم برای خود نیکی و بن مایۀ قاعده اخلاقی را بیرون از خود اخلاق نمی برد، چون اگر بخواهیم بیرون ببریم باید برایش جای دیگری تعریف کنیم و این کار را مشکل می کند. دومین حوزه فلسفه هنر و زیبایی است که باز در کار کانت فوق العاده پیچیده و مهم است و دیگری فلسفه حقوق است که حقوقدانان با آن سروکار دارند. من در همین قسمت می خواهم چند جمله ای عرض کنم و کم کم به نتیجه گیری نزدیک شوم.

یکی از کارهایی که کانت در همین فلسفه حقوق انجام داده است، پرداختن به حقوق بین الملل است. ، عده ای گفته اند که شاکله سازمان ملل متحدی که امروز وجود دارد در حدود سیصد سال پیش از سوی کانت پیش بینی شده بود که البته پیش بینی برای فیلسوفان کلمه درستی نیست، بهتراست بگوییم دریافت و فهم کرد که به قول طلبه ها حرفِ خالی از قوتی هم نیست و در رساله کوتاهی است به نام «صلح پایدار» که از این موضوع صحبت می کند. یادمان باشد که کانت وقتی به پشت سر خودش نگاه می کرد یک اروپایی را می دید آلوده به خون ناشی از جنگ های طولانی و آمیخته به فرهنگ اسکولاستیک مسیحی قرون وسطایی که صد و پنجاه سالی بود اروپا کم کم می خواست خودش را از آن نجات دهد و در برابرش هم مقاومت های زیادی بود. بنابراین یکی از دغدغه هایش این بود که چگونه می شود از تکرار چنین حوادثی در زندگی بشر جلوگیری کرد. او در رساله صلح پایدار از چند اصل به عنوان اصول مقدماتی صحبت می کند و سپس چند اصل نیز به عنوان اصل قطعی به فارسی ترجمه شده است که منظورش از قطعی اصول الزامی و ضروری است که از آنها نمی شود اجتناب کرد و در آنها نمی توان مناقشه کرد؛ مثل اصول متعارفی که در ریاضی وجود دارد، مثل اصول موضوعه که فاصله بین دو نقطه همواره خط مستقیم است که اثبات آن نیاز به فعالیت نفسانی و عقلانی ندارد. برای همین است که می گویند «اصل موضوعه» یعنی اصلی که وضع شده و همه آن را می پذیریم یا مثلاً مجموع زوایای مثلث ۱۸۰ درجه است. کانت با اصول موضوعه در فلسفه اش خصوصاً در اپیستمولوژی اش خیلی سروکار دارد که جای تفسیر و بحثش در اینجا نیست. کانت می گوید برای اینکه جامعه ای همراه با صلح داشته باشیم، چند اصل است که اصول قطعی و موضوعه هستند: اول اینکه ملت ها باید دارای قانون اساسی باشند و این قانون اساسی هم باید مبتنی بر یک نظام جمهوری باشد، نظام جبارانه و ستمگرانه و به اصطلاح دیکتاتوری که بعداً به وجود آمد نمی تواند جزء جامعه بین المللی باشد، باید قانون اساسی داشته باشد یعنی باید مبتنی بر قرارداد اجتماعی باشد، قانون اساسی یعنی قرارداد اجتماعی. دوم اینکه می گوید حقوق بین الملل مورد نظر ما باید مبتنی بر فدراسیونی از دولت های آزاد باشد؛ دولت هایی که وابسته و تحت الحمایه هستند، نمی توانند در جامعه بین المللی عضو شوند و ایفای نقش کنند. یک فدراسیونی باید به وجود بیاید که دولت های عضوش هر کدام برای خود حاکمیت و استقلال دارند که بعداً اگر فرصت شد بیشتر در موردش صحبت می کنیم. و بالاخره صحبت از یک حقوق جهان میهن می کند نه حقوق بین الملل. جهان میهن به معنای کوزمو لیگال سیستم که شاید تعبیر دیگرش هم یونیورسال باشد و می گوید حقوق جهان میهنی که برخی ها در موردش صحبت می کنند، مخصوصاً ارباب کلیسا که می گفتند همۀ جهان باید مسیحی شود و حاکم همه هم پاپ در رم خواهد بود، یا تعالیم و تعابیر آخرالزمانی که هنوز هم در بعضی جوامع و کشورها طرفدارانی دارد و صحبت از دولت جهانی می کنند، کانت از این خیلی می ترسید و به درستی هم می ترسید و به واقع وحشت دارد. امروز قدرت ـ این سم مهلک ـ را بین ۱۹۶ دولت تقسیم کرده اند و چنین وضع نابسامانی درعرصه بین المللی وجود دارد. با اینکه موازنه قدرت این ها را گاهی از دست زدن به بعضی از کارها باز می دارد و شورای امنیت جلوی آن را می گیرد، وای به اینکه تمام این سم را به یک نفر تزریق کنیم؛ تبدیل به اژدهایی خواهد شد که دیگر هیچ ابزاری برای کنترلش وجود نخواهد داشت. ظاهراً کانت از این موضوع وحشت می کرده است. می گوید صحبت از جهان وطنی و جهان میهنی کردن حرف هایی که کمونیسم هم بعد از انقلاب روسیه در دهه ۱۹۱۷ می زد که رنجبران جهان همه با هم متحد بشوید، می گوید اگر صحبت از حقوق جهان میهنی بخواهیم کنیم، فقط در عرصه تجاری معنا دارد، دادوستد تجاری بین کشورها و ملتها، حقوق جهان میهن محدود به مهمان نوازی و دوستی نسبت به خارجی ها. قدرت نباید در این عرصه وارد شود. می خواهد بگوید که این حقوق بین الملل ایدئولوژیک نیست، آخرالزمانی نیست، حکومت جهانی به آن معنا و قدرتِ متمرکز نباید داشته باشیم و قدرت باید توزیع شود. عرض کنم که برای دولت های آزاد هم که گفتم یکی دو جمله در موردش صحبت می کنم. دو شرط مهم می گذارد، عرض کردم سه اصل قطعی دارد: یک قانون اساسی هر ملتی باید مبتنی بر جمهوری باشد برای اجتناب از استبداد، دوم حقوق بین الملل باید مبتنی بر فدراسیونی از دولت های آزاد باشد و سوم حقوق جهان میهنی یک آموزه ایدئولوژیک خطرناک است که باید محدودش کرد به مهمان دوستی و تجارت بین ملت ها. درباره گزاره دومش که حقوق بین الملل باید مبتنی بر فدراسیونی از دولت های آزاد باشد، می گوید برای اینکه اجازه بدهیم دولتی به جامعه بین المللی بیاید باید دو شرط را رعایت کند یک حقوق بشر را رعایت کند در داخل و دوم باید این دولت به دنبال انتخابات آزاد روی کار آمده باشد. اگر دولتی این شرط را دارا بود می تواند وارد فدراسیون شود. در واقع یک قرارداد اجتماعی این دولت را منصوب کرده باشد نه با زور و کودتا، نه با وسایل نامشروع قدرت را تصاحب کرده باشد. برای فدراسیون بین المللی هم  چند اصل ذکر می کند که امروز تبدیل به معاهدات شده است که فرصت توضیحش نیست. من فقط رئوسش را می خوانم. می گوید وقتی که این فدراسیون درست شد، یک اصول مقدماتی در جامعه بین المللی دارد؛ در معاهدات صلح رزرو معتبر نیست، نمی شود در قراردادی که برای ترک مخاصمه و صلح نوشته می شود، یکی از دولتین بگوید من هر وقت لازم دانستم دوباره به شما حمله خواهم کرد. هیچ دولتی حق تملک و استیلاء بر دولت دیگری را ندارد. اینها امروز در حقوق بین الملل اصول بسیار شناخته شده ای است که درباره اش ده ها سند و کنوانسیون وجود دارد. نیروهای ارتش دائمی باید برچیده شوند چرا که نیروهای دائمی به دنبال همان حکومت جهانی آخرالزمانی هستند. بدهی دولت ها نباید با امور خارجی دولت ها مورد معامله قرار بگیرد، اگر دولتی بدهکار است، نباید در ازای فروختن استقلالش بدهی اش را تصفیه کند. اصل عدم مداخله در دولت های دیگر یک اصل بنیادی است و می دانید که چقدر این اصل مهم است. دولت ها در جنگ باید محدودیت هایی را رعایت کنند، مثل منع آلودگی آب ها، منع ترور، رعایت حال غیرنظامیان که بعداً تبدیل به کنوانسیون های ژنو شده است. حالا این چشم انداز را اگر در نظر بگیریم که ما از چه سفر طولانی آمدیم تا به امروز رسیدیم و امروز وقتی راجع به صلح به عنوان یک پدیده ـ نه به عنوان یک هنجار ـ صحبت می کنیم، باید قبل از هر چیز برای خودمان معلوم کنیم صلح به چه مفهومی است؛ عدم جنگ یا به دنبال رفع مخاصمه. بله خیلی مهم است و حتماً این هم یکی از وضعیت های صلح است ولی این پایدار نمی ماند، همانگونه که در خیلی از موارد پایدار نمانده است و دوم باید ببینیم این صلحی که در موردش حرف می زنیم و این چنین چشم اندازی از آن ترسیم کردیم چه موانعی برایش وجود دارد. خود قدرت ها مانع ایجاد صلح هستند و آن را از بین می برند و آیا برای پایدار شدن آن بشر باید به سراغ چیز دیگری برود و از راه دیگری استفاده کند.

امروزه همانطور که می دانید در حقوق بین الملل و به خصوص در سازمان ملل متحد تلاش های بسیار زیادی در زمینه حفظ صلح و امنیت بین المللی شده است؛ البته سازمان ملل متحد، خصوصاً شورای امنیت خدمات بسیار بزرگی انجام داده است. با اینکه خیلی به آن انتقاد می شود که خود من هم شاید انتقاداتی داشته باشم در یک جایی هم گفتم که خود حقوق بین المللی ها بهتر می توانند از سازمان ملل متحد انتقاد کنند برای اینکه به خوبی سازکار آن را می شناسند و لازم نیست دیگران بگویند سازمان را منحل کنید یا پنج کشور شورای امنیت را بیرون کرده و پنج کشور دیگر را بیاورید یا اصلاً هیچ کشوری نباشد، اینها پیشنهادهای بسیار خطرناکی است، ظاهر آنها خوب است اما اولاً عملی شدنشان معلوم نیست که چقدر امکان پذیر باشد و دوماً معلوم نیست جایگزین هایی که ارائه می کنند وضعیتی بهتر از این ایجاد بکند. این جامعه بین الملل، این روابط بین الملل موجود، این سازمان بین الملل، محصول و موجود تاریخ بخصوصی است، بویژه پایان جنگ جهانی دوم، برآیندی است از یک تضاد بین قدرت ها و آن برآیند هنوز معتبر است و نشکسته است تا بشود این هنجارها و ساختارها را از بین برد.

البته خود سازمان ملل متحدی ها بیشتر از بقیه به خودشان انتقاد دارند. برای مثال طرح آقای کوفی عنان در مورد تجدید ساختار سازمان ملل متحد، طرح بسیار بسیار مهم و قابل توجهی است. ایشان در آخرین سال هایی که در سازمان بود گزارشی در این زمینه تهیه کرد، منتهی همین سازمان ملل متحد خدمات فوق العاده زیادی به حفظ صلح در عرصه بین المللی کرده است. همین شورای امنیت مسلمانان را از کوزوو نجات داد. در یک جاهایی هم قطعنامه هایی که شاید به مزاق بعضی از ما چندان خوش نباشد به دلیل منافعی که شاید از ما یا دولت های دیگری فوت می شود یا به اندازه کافی دیده نمی شود یا به دلایل دیگر. اما همین سازمان در سال ۱۹۸۱ روز صلح را ایجاد کرده و بعد با قطعنامه سال ۲۰۰۱ و بعد مهم تر از همه، کمیته تحکیم صلح را ایجاد کرده است.

کمیسیون صلح و کمیسیون تحکیم صلح در ۲۰۰۵ توسط قطعنامه های مجمع عمومی و شورای امنیت ایجاد شد. کمسیون تحکیم صلح یکی از مهمترین دستاوردهای سازمان ملل متحد است به جهت اینکه تمرکزش بر این است که صلح بعد از مخاصمه چگونه می شود که پایدار بماند و چه ابزاریی برای پایدار نگه داشتن آن وجود دارد، برای اینکه در این شرایط قدرت هنوز متزلزل است. دولتی که سر برآورده شاید خیلی از نهادهای سیاسی اش از بین رفته باشد و نیاز به بازسازی داشته باشد، در چنین شرایطی چگونه می شود صلحی که ایجاد شده است را نگه داشت. یا گزارشی که دبیرکل در کنفرانس سران ۲۰۰۵ ارائه داد در زمینه آزادی بیشتر، توسعه و امنیت، رعایت حقوق بشر و مسئله تحکیم صلح را مطرح کرد با این استدلال که موافقت نامه های ترک مخاصمه و صلح معمولاً پایدار نمی مانند مثل وضعیتی که در رواندا یا آنگولا وجود داشت و بعد همانطور که عرض کردم شورای امنیت در دسامبر ۲۰۰۵ نهاد بین المللی کمیسیون تحکیم صلح را ایجاد کرد و مجمع عمومی هم با اجماع قطعنامه ای را درهمین زمینه تصویب کرد. یکی از ارکان فرعی ملل متحد کمیسیون تحکیم صلح است که ساختار نسبتاً پیچیده ای هم دارد و مأموریت هایی هم که برایش تعریف کرده اند گردآوری طرف های ذی ربط، طرف های مخاصمه، پیشنهاد استراتژی فراگیر برای صلح، احیای کشور بعد از مخاصمات است. یکی از بزرگترین عوامل ناپایداری صلح، مشکلات بعد از ایجاد صلح است که کشورهایی که درگیر مخاصمه بودند با آن مواجه می شوند. باسازی و تقویت نهادهای ضروری و بالاخره کمک به کسب منابع مالی برای فعالیت های اولیه و احیای جامعه ای که تازه از مخاصمه بیرون آمده است. خود کمیسیون تحکیم صلح به عنوان یک دستاورد بزرگ از سازمان ملل متحد هم در این زمینه قابل ذکر است.

اما با وجود تمام این ها، ما از سازمان ملل متحد انتظارات خیلی بیشتری داریم، یا با این تاریخچه ای که عرض کردم و زمینه های نظری و فکری که در این وقت محدود خدمت شما توضیح دادم، با این همه امروز همچنان مسئله بشر، صلح و امنیت است و این نشان می دهد که سازمان ملل متحد در هدفی که داشته است با اینکه گام های فوق العاده مهمی را برداشته و همه قابل تحسین و قابل ستایش است ولی هنوز هم گام های دیگری پیش رو دارد که باید بر دارد. در واقع انتظار از سازمان ملل متحد خیلی بیشتر از این ها است، اما چگونه می شود این گام ها را برداشت و چگونه می شود کمک کرد به تحقق این هدف؟ همانطور که در ابتدا عرض کردم صلح را باید از یک پیچ و خمی که تعهدات و تصویب نامه ها و قطعنامه ها است تبدیل کرد به یک آرمان، نه به یک ضرورت نه به یک وسیله ای برای زندگی کردن، نه برای از بین بردن هرج و مرج؛ همه این ها مهم هستند اما این ها اهداف در دسترس هستند. اگر صلح تبدیل بشود به افق، از زمین رو به رو به افق رو به رو، آن وقت به نظر می رسد که زودتر و بهتر، سریع تر و شاید ایمن تر بشود به آن رسید چرا که ما هیچ وقت به افق رو به رو نمی رسیم. اگر درافق حرکت کرده باشید همواره در حرکت، افق جلوی شما ثابت است و این به شما انگیزه می دهد که بیشتر جلو بروید.

از صلح در ادبیات فارسی هم خیلی صحبت شده مثل شعر معروف ملک الشعرای بهار که این گونه شروع می شود:

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او
که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد
گسسته و شکسته پر و پای او

این قصیده از بهار مربوط به اوایل جنگ جهانی اول است. ما هم نا امید نیستیم و به یاد شعری از حافظ، هم شکوه داریم و هم شکرگذار هستیم به خاطر خدماتی که جامعه بشری و سازمان ملل متحد تا به حال توانسته است در جهت ایجاد صلح انجام دهد، به خصوص از انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد با پیشگامی خانم دکتر مصفا که مورد علاقه همه دانشجویان و استادان حقوق بین الملل هستند باید تشکر کرد که همچنان این شعله را در ایران فروزان نگه داشته است. واقعاً سهمی که ایشان درگسترش مفهوم صلح ایفاء نمودند بسیار زیاد است. من یادم است که سال ها قبل بود و شاید در یک چنین روزی که در باشگاه دانشگاه تهران ایشان فرزندشان را که الان جوان برومندی هستند و در آن زمان چند سالی بیشتر ندارشتند، لباس صلح آبی صلح بانان ملل متحد را پوشانده بودند و شعار صلح می دادند و ما چیزی هم جز این از خانم دکتر مصفا انتظار نداریم. بالاخره ایشان هم جایگاه و مقام علمی شان و هم شخصیتشان برای جامعه حقوق بین الملل کشور شناخته شده است. ولی با این همه صلح همچنان گمگشته همه ما است:

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
سپاسگزارم از همه شما عزیزان.
 
دکتر نسرین مصفا

خیلی سپاسگزارم از جناب آقای دکتر محبی که با سخنان شیوایشان تاریخچه و فلسفه صلح را مطرح کردند و واقعیت جهان را هم گفتند. همین موضوعی که در ارتباط با نقش سازمان ملل متحد و شورای امنیت عنوان کردند به نظر من خیلی جای تأمل دارد؛ خیلی ها راجع به ملل متحد صحبت می کنند و خیلی ها تنها انتقاد می کنند اما کار سازمان ملل متحد خیلی مشکل است. من خودم به عنوان یک معلم همیشه فکر می کنم اگر سازمان ملل متحد نبود چه می شد و امیدوار هستیم که در آینده سازکارهای بهتری پیدا بشود ولی در واقع  امکان این امر مشکل است. الان عواملی که صلح را خدشه دار می کنند، حداقل بر اساس تفسیر منشور ملل متحد که فقط فقدان جنگ را نمی بیند هم خیلی مشکل است. یعنی اگر ما فکر کنیم که جنگ ها هم خاتمه پیدا می کنند، باز عوامل دیگری مثل فقر، آثار تغییرات اقلیم درابعاد مختلف و سایر عوامل دیگر مانع ایجاد صلح خواهند بود.

آقای دکتر محبی سخنان شما حقیقتاً گوهربار بود، اما اشعاری که استفاده کردید اشک را به چشمان من آورد. اشعاری که شما می خوانید احساس خاصی را در دیگران ایجاد می کند و همانطور که در ابتدای صحبتم گفتم این تلفیق تنها از آقای دکتر بر می آید.

در یکی از جلساتی که با کمیته دانشجویی داشتیم، دانشجویان پیشنهاد کردند که انجمن یک مقدار به مطالب فلسفی و زیربناهای آن چیزی که ما امروز بر مبنای آن در حقوق بین الملل کار می کنیم، بپردازیم و فکر می کنم که جا دارد ما در جلسات دیگر به این مطالب بیشتر بپردازیم. شاید دوره های آموزشی در این باره برگزار کنیم و کمکی هم به جامعه علمی و دانشگاهی و دانشجویان خودمان داشته باشیم. من سخن را کوتاه می کنم و مجدداً تشکر می کنم و امیدوارم که انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد در آینده هم چراغش روشن باشد و بتواند خدمت بکند.

ان شاء ا... در فرصت بهتری که دانشگاه ها هم باز بشوند و دانشجویان از شهرستان بیایند، در خدمت آقای دکتر محبی خواهیم بود و به خصوص در برنامه های هفتادمین سالگرد تأسیس سازمان ملل متحد و پانزدهمین سال فعالیت انجمن درخدمت ایشان خواهیم بود.

آقای دکتر شما در این باره که صلح افق نیست صحبت فرمودید و باید در زمین به آن نگاه کرد. من هم به عنوان شاگرد شما البته نه از لحاظ سنی، همیشه این موضوع برایم مطرح بوده است و اینکه صلح بخشنامه نیست، صلح یک واقعه نیست و صلح از طریق قطعنامه ها فراهم نمی آید بلکه صلح یک فرآیند است از یک نقطه ای شروع می شود و به یک نقطه ای شاید هم خاتمه پیدا نکند ولی در طول این فرآیند ما باید همه ارتباطات و عُلقه هایی که در ارتباط با صلح مطرح است را ببینیم.

امیدوارم در آغاز سال تحصیلی برنامه های بهتری با حضور آقای دکتر محبی داشته باشیم.

گزارش عملکرد انجمن ایرانی مطالعات سازمان ملل متحد در سال ۱۳۹۴ بر روی وبگاه انجمن قرار گرفت



مطالعه نمایید