
دکتر علی اکبر سیاپوش - پژوهشگر حقوق بین الملل
۱۴۰۵/۰۲/۲۲
وضعیت های آتش بس همواره بخشی جدایی ناپذیر از جنگها تلقی می شدند که در آن طرف های یک نزاع اقدام به تجدیدقوا میکردند یا به دنبال راهی برای پایان دادن به نبرد بودند. در دنیای امروز با شیوع وضعیت های مخاصمات مسلحانۀ بین المللی و غیربین المللی در جهان، وضعیت های آتش بس بیش از پیش اهمیت یافته و به بخشی جدایی ناپذیر از هر تلاشی برای خروج بحران تبدیل شده اند. با آنکه طرف های درگیر در مخاصمات مسلحانه از آن برای اهداف مختلف استفاده می کنند، اما همواره مهمترین کاربرد آن همان پیشبرد امکانی برای ایجاد صلح است. این موضوع با توجه به ماهیت و ابعاد مختلف وضعیت آتش بس و قواعد حقوق بین الملل قابل اعمال بر و در چنین وضعیت هایی دچار چالش می شود. چراکه عدم فهم صحیح چنین قواعدی میتواند ابزاری برای سوء استفاده توسط متخاصمین یا تضعیف تلاشها برای تثبیت صلح باشد. کشور عزیزمان ایران پس از چهل روز مقاومت در برابر جنگی متجاوزانه، از تاریخ هجدهم فروردین 1405، در وضعیت آتش بس قرار دارد. اگرچه شروع این آتش بس به دلیل محقق نشدن برخی از شروطی که در رسانه ها منتشر شده بود، همچنان مورد تردید است اما رویۀ طرف های درگیر در این مخاصمه تثبیت عملی آتش بس را مسجل ساخته است، هرچند اقداماتی که ایالات متحده در این مدت انجام داده شبهه های فراوانی در رابطه با تداوم این وضعیت ایجاد می کند. هدف این یاداشت بررسی حقوقی وضعیت کنونی آتش بس نیست چرا که به دلیل عدم دسترسی به داده های تاییدشده و راستی آزمایی شده امکان ارائۀ تحلیلی حقوقی از این وضعیت برای نگارنده وجود ندارد. با این حال، نوشتار حاضر به بررسی مختصر پیشینه و تحول اصطلاحات و قواعد مربوط به آتش بس میپردازد و تلاش دارد نشان دهد علیرغم تشتت و پراکندگی در کاربرد و معنای اصطلاحات این حوزه در رویۀ بین المللی، آتش بس همچنان ابزاری موثر و قابل اعتماد اما شکننده در راه بازگشت به وضعیت صلح است.
الف: پیشینۀ تاریخی و تحول مفهومی
این بخش به بررسی تحول تاریخی و حقوقی مفاهیم صلح موقت (truce)، متارکۀ جنگ (armistice) و آتشبس (cease-fire) میپردازد و نشان میدهد که چگونه این مفاهیم در بستر حقوق بینالملل شکل گرفته و دگرگون شدهاند.
حقوقدانانی مانند سیبر (Sibert, 1933) تأکید دارند که متارکهها اساساً توافقاتی نظامی هستند و هدف اصلی آنها توقف درگیریهاست، نه حلوفصل مسائل سیاسی یا اقتصادی. سیبر همچنین به تحول مهمی در کارکرد متارکهها اشاره میکند: در گذشته، این توافقها صرفاً برای ایجاد فرصت بهتر جهت مذاکرۀ صلح بهکار میرفتند، اما در قرن بیستم، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، به ابزاری برای تحمیل تسلیم و حتی تعیین شرایط صلح دائمی تبدیل شدند.
با وجود اهمیت متارکههای جنگی، بسیاری از جنبههای عملی آنها با ابهام همراه است. معمولاً خطی بهعنوان خط حائل(demarcation line) تعیین میشود و گاه منطقهای بیطرف نیز ایجاد میگردد. طرفین موظفاند در پشت این خطوط باقی بمانند و از هرگونه عبور یا تیراندازی خودداری کنند، هرچند جابهجایی نیروها در پشت خطوط مجاز است. فراتر از این قواعد کلی، مسائل متعددی بدون پاسخ قطعی باقی میمانند؛ برای مثال، تأمین مواد غذایی برای مناطق محاصرهشده ممکن است محل اختلاف باشد. اجرای متارکهها نیز به ابزارهای پیشگیرانه و تهدید به ازسرگیری جنگ وابسته است. نقضهای جدی میتوانند به بازگشت فوری به مخاصمات منجر شوند، در حالی که نقضهای جزئی یا گاه خطایی همراه با حسن نیت معمولاً چنین پیامدی ندارند. در این موارد، تناسب میان شدت نقض و واکنش طرف مقابل اهمیت اساسی دارد.
ب: پریشانی معنایی مفاهیم در رویه و تحلیل
بررسی کاربرد اصطلاحات آتشبس، صلح موقت و متارکۀ جنگ در عصر پس از جنگ جهانی دوم و در رویۀ سازمان ملل متحد و آثار نویسندگان حقوق بینالملل نشان میدهد که نبود دقت اصطلاحشناختی چگونه به ابهام در تحلیلهای حقوقی انجامیده است. . این آشفتگی ناشی از استفادۀ مترادف، تغییر معنایی در طول زمان، و فقدان توافق میان حقوقدانان درباره تعریف دقیق این مفاهیم است. در نتیجه، تحلیل حقوقی این پدیدهها نیازمند دقت بیشتر در تمایزگذاری مفهومی و توجه به زمینههای تاریخی و عملی کاربرد این اصطلاحات است.
1) رویۀ سازمان ملل متحد
تحول مفهوم «آتشبس» در حقوق بینالملل، بازتابی از تکامل نهادی سازمان ملل متحد و نیز پاسخگویی به مقتضیات عملی مدیریت منازعات در عصر معاصر است. این اصطلاح که از میانۀ قرن بیستم وارد ادبیات حقوقی شد، بهتدریج جایگاهی محوری در گفتمان حقوق بینالملل یافت و غالباً با مفاهیم کلاسیکتری همچون صلح موقت و متارکۀ جنگ همپوشانی پیدا کرد یا حتی جایگزین آنها گردید. نگاهی اجمالی به مرکز اسناد سازمان ملل متحد و جستجویی مختصر در میان اسناد نشان میدهد تا تاریخ نگارش این متن، سازمان ملل 659 سند و قطعنامه با موضوع آتشبس منتشر کرده است که از این میان 534 سند به شورای امنیت و 87 سند به مجمع عمومی سازمان مربوط است. این بخش به بررسی سیر تاریخی، ماهیت حقوقی و کارکرد عملی آتشبسها، با تمرکز ویژه بر رویه سازمان ملل متحد و قطعنامههای مرتبط، میپردازد.
اصطلاح «آتشبس» همزمان با تأسیس سازمان ملل متحد در سال ۱۹۴۵ وارد واژگان حقوق بینالملل شد و نشانگر گذار از الگوهای سنتی خاتمۀ جنگ به سازوکارهای انعطافپذیرتر و تدریجیتر بود. نخستین کاربرد این مفهوم در رویۀ سازمان ملل به سال ۱۹۴۷ و در بستر منازعه میان هلند و جمهوری اندونزی بازمیگردد. شورای امنیت در قطعنامۀ ۲۷ (۱۹۴۷) خواستار «توقف خصومتها» شد و در قطعنامههای بعدی، از جمله قطعنامههای ۳۰ و ۳۲ (۱۹۴۷)، اصطلاح «آتشبس» را نیز بهکار گرفت. این تنوع اصطلاحشناختی از همان ابتدا موجب بروز مباحثی پیرامون همارزی یا تمایز مفهومی این عبارات گردید و زمینهساز ابهام در کاربرد آنها در سالهای بعد شد.
قضیۀ اندونزی علاوه بر این، چالشهای عملی اجرای آتشبس را نیز آشکار ساخت. تأخیر در انتقال تصمیمات شورای امنیت، تفسیرهای متفاوت از مفاد قطعنامهها و اختلاف در راهبردهای نظامی طرفین، اجرای مؤثر آتشبس را با دشواری مواجه ساخت. اگرچه طرفین بر ضرورت توقف آتش توافق داشتند، اما در خصوص دامنۀ این توقف، اعم از توقف کامل عملیات نظامی یا صرفاً تثبیت مواضع، اختلاف نظر جدی وجود داشت. اقدام یکجانبۀ هلند در ترسیم خطوط آتش بس و استمرار فعالیتهای چریکی از سوی نیروهای اندونزیایی، نمونهای از بهرهبرداری راهبردی از ابهام مفهومی آتشبس بهشمار میرود.
در سال ۱۹۴۸ و در جریان جنگ اعراب و اسرائیل، شورای امنیت از طیف متنوعی از عبارات همچون «توقف اعمال خشونت» و «خودداری از اقدامات نظامی» استفاده کرد، در حالی که دورههای آرامش نسبی را «متارکه» نامید. این رویه نشاندهنده شکلگیری تدریجی یک توالی مفهومی در ادبیات سازمان ملل بود: صلح موقت بهعنوان اقدام فوری و اضطراری، متارکه بهعنوان مرحلهای میانجیگریشده و ساختاریافتهتر، و آتش بس بهعنوان توافقی رسمی و مبتنی بر مذاکره مستقیم میان طرفین. این توالی بعدها بهعنوان فرایندی تدریجی از جنگ به صلح تفسیر شد.
در اواخر دهه ۱۹۴۰ و اوایل دهه ۱۹۵۰، شورای امنیت بهتدریج به سمت انسجام بیشتر در کاربرد اصطلاحات حرکت کرد. در این دوره، «آتشبس» و «توقف خصومتها» عموماً برای درخواستهای فوری جهت پایان دادن به درگیریها بهکار میرفت، در حالی که «متارکه» به ترتیباتی اشاره داشت که غالباً با میانجیگری نهادهای فرعی سازمان ملل شکل میگرفت. این الگو در منازعات بعدی، از جمله جنگ کره و سایر بحرانهای بینالمللی، تداوم یافت و به تدریج اصطلاح «آتشبس» جایگاه غالب را در ادبیات حقوقی و سیاسی پیدا کرد.
در طول دوران جنگ سرد، شورای امنیت بهکرات در چارچوب فصل ششم (با ماهیت توصیهای) و فصل هفتم (با ماهیت الزامآور) منشور ملل متحد، خواستار برقراری آتشبس شد. از جمله موارد برجسته میتوان به بحران سوئز(قطعنامه مجمع عمومی ۹۹۷، ۱۹۵۶)، بحران کنگو (۱۹۶۱)، جنگ هند و پاکستان (قطعنامههای ۲۰۹ در مورد «آتشبس فوری»، تا ۲۱۵ در مورد درخواست از هند و پاکستان برای «برنامه ریزی در مورد خروج نیروها»، ۱۹۶۵) و جنگهای خاورمیانه در سالهای ۱۹۶۷ و ۱۹۷۳ (قطعنامههای ۲۳۳ تا ۲۴۰ در مورد نقض آتشبس، و ۳۳۸ تا ۳۴۰ در مورد ایجاد نیروی اضطراری در خاور میانه) اشاره کرد. در این چارچوب، قطعنامههای صادره بر اساس فصل ششم فاقد الزام حقوقی مستقیم بودند، اما واجد اثرات سیاسی و هنجاری قابل توجهی محسوب میشدند، در حالی که قطعنامههای مبتنی بر فصل هفتم تعهدات حقوقی الزامآور برای طرفین ایجاد میکردند.
تحولی مهم در کارکرد آتشبسها در پی جنگ عراق و کویت (۱۹۹۰–۱۹۹۱) رخ داد. پس از پذیرش قطعنامههای شورای امنیت از سوی عراق، یک آتشبس عملی شکل گرفت که در قطعنامههای ۶۸۶ و بهویژه ۶۸۷ (۱۹۹۱) رسمیت یافت. قطعنامه ۶۸۷ حاوی مجموعهای گسترده از تعهدات، از جمله خلع سلاح، بازرسیهای بینالمللی و پرداخت غرامت بود و از منظر کارکردی بهمثابه یک «معاهدۀ صلح» تلقی شد. این تحول نشاندهندۀ گسترش دامنۀ مفهومی آتشبس به فراتر از صرف توقف مخاصمات بود.
الگوی مشابهی در بحران کوزوو در سال ۱۹۹۹ مشاهده شد. توافق فنی-نظامی منعقده میان نیروهای بینالمللی و جمهوری فدرال یوگسلاوی، که متضمن «توقف پایدار خصومتها» بود، با قطعنامه ۱۲۴۴ شورای امنیت تقویت شد. این قطعنامه، ضمن اعطای مجوز به نیروهای بینالمللی برای نظارت و اجرای آتشبس، چارچوبی گستردهتر برای مدیریت پسامنازعه فراهم آورد. همچنین در سال ۲۰۰۶، قطعنامه ۱۷۰۱ شورای امنیت با تعیین شرایط دقیق آتشبس در منازعه میان اسرائیل و حزبالله، نمونهای از کاربست پیشرفته این ابزار حقوقی محسوب میشود.
در دورۀ پس از جنگ سرد، کاربرد آتشبسها در منازعات غیربین المللی (داخلی) بهطور قابل توجهی گسترش یافته است. این نوع توافقها، که میان دولتها و بازیگران غیردولتی منعقد میشوند، اغلب بخشی از مرحله پیشمذاکره در فرآیندهای صلح بهشمار میروند. چنین آتشبسهایی معمولاً در قالب اسناد مکتوب تنظیم شده و گاه با مشارکت یا تضمین بازیگران ثالث، از جمله دولتها، سازمانهای بینالمللی و سازمانهای غیردولتی، همراه هستند.
2) ابهام معنایی و دشواری تحلیل های حقوقی
بسیاری از حقوقدانان و پژوهشگران به وجود نوعی سردرگمی زبانی در استفاده از این اصطلاحات اذعان کردهاند. برای مثال، پائول مون بیان میکند که در عمل، گاه اصطلاحات متفاوت برای توصیف یک وضعیت واحد بهکار رفتهاند و در موارد دیگر، یک اصطلاح واحد معانی متفاوتی پیدا کرده است (Mohn, 1952). بهطور مشابه، ولادیمیر دژیره نیز به ناسازگاری در کاربرد این واژگان در رویه سازمان ملل اشاره میکند (Dedijer, 1961). در همین راستا، برخی از فقدان دقت و تمایز مفهومی در استفاده از این اصطلاحات انتقاد کرده و معتقدند که صلح موقت و متارکۀ جنگ عملاً غیرقابل تفکیک شدهاند (Rosenne, 1951). جولیوس استون بر این باور است که اصطلاح «صلح موقت» در رویۀ سازمان ملل دچار نوعی تحول معنایی شده است (Stone, 1954). همچنین دریک بووت تصریح میکند که تمایز میان «آتشبس»، «صلح موقت» و «متارکۀ جنگ» کاملاً روشن نیست. وی اشاره میکند که شورای امنیت اغلب اصطلاحات «آتشبس» و «صلح موقت» را بهجای یکدیگر بهکار برده، هرچند میتوان استدلال کرد که «صلح موقت» معمولاً فراتر از توقف صرف مخاصمات بوده و شامل مجموعهای از تعهدات و شرایط متقابل است (Bowett et al, 1964).حتی این اندیشمندان برجسته نیز بر سر تعریف دقیق این مفاهیم اتفاق نظر ندارند، که خود نشاندهنده عمق مشکل اصطلاحشناختی است.
هاوارد لوی برای نشان دادن عملی این سردرگمی، با بررسی اسناد موجود در کتابخانه دیوان بینالمللی دادگستری، به مطالعه ده توافق عمده پس از جنگ جهانی دوم پرداخت. وی این نتیجه را مطرح کرد که اصطلاحات «آتشبس»، «صلح موقت» و «متارکۀ جنگ» عملاً مترادف هستند (Levie, 1954). در تحلیل لوی، از میان این ده مورد، یکی «آتشبس» (در کشمیر)، یکی «صلح موقت» (توافق میان هلند و اندونزی در ۱۹۴۸) و هشت مورد دیگر «متارکۀ جنگ» بودند (از جمله توافقات میان اسرائیل و کشورهای عربی در ۱۹۴۹، متارکۀ کره در ۱۹۵۳، و توافقات هندوچین در ۱۹۵۴). با این حال، در نقد این رویکرد برخی معتقدند که لوی برخی اسناد مهم را نادیده گرفته است (Bailey, 1977). برای نمونه، لوی به آتشبسهای مورد حمایت شورای امنیت در فلسطین (۱۹۴۸) یا توافقات دوجانبه پیش از متارکههای رسمی اشاره نکرده است. افزون بر این، تحلیل وی از وضعیت کشمیر ناقص تلقی میشود. سندی که او به آن استناد کرده، در واقع توافق میان طرفین نبوده، بلکه قطعنامهای از کمیسون ملل متحد برای هندو پاکستان بوده است. هرچند بخش مربوط به آتشبس این قطعنامه توسط هند و پاکستان پذیرفته شد، بخش مربوط به «صلح موقت» هرگز اجرایی نشد. همچنین، برخلاف ادعای لوی، خط آتشبس میان دو طرف در سال ۱۹۴۹ در کراچی بهطور رسمی تعیین شد. وی همچنین مدعی شده بود که مسئلۀ اسیران جنگی مورد توجه قرار نگرفته، در حالی که این موضوع در پیشنهادات جداگانه و توافقات مقدماتی مطرح شده بود، هرچند برخی از این توافقات هرگز به تصویب نهایی نرسیدند.
برخی دیگر از پژوهشگران و حتی اسناد رسمی نیز به این سردرگمی دامن زدهاند. برای مثال، در دستورالعملهای ارتش ایالات متحده در آن زمان، «متارکه جنگ» با عبارت «یا صلح موقت، چنانکه گاه نامیده میشود» تعریف شده است (The Law Of Land Warfare, 1956)، که نشاندهندۀ استفادۀ مترادف از این دو اصطلاح است اما درنسخۀ سال 2019 این دستورالعمل متارکه به عنوان «توقف مخاصمات فعال» میان طرفهای درگیر تعریف شده است (The Commander's Handbook , 2019). همچنین در تاریخ رسمی مذاکرات متارکۀ جنگ کره، برای اهداف نگارشی، اصطلاحات «آتشبس»، «صلح موقت» و «متارکه جنگ» بهصورت جایگزین استفاده شدهاند (Hermes, 1966). برخی دیگر نیز این آشفتگی را به شورای امنیت سازمان ملل نسبت دادهاند. این انتقاد تنها تا حدی موجه به نظر می رسد، آن هم در دورهای محدود (۱۹۴۸-۱۹۴۹) و در زمینههایی خاص مانند فلسطین و اندونزی. در سایر موارد، شورای امنیت و نهادهای وابسته به آن از اصطلاحات نسبتاً منسجمی استفاده کردهاند. بهطور خاص، در قضیۀ فلسطین در سال ۱۹۴۸، شورای امنیت در قطعنامههای خود از اصطلاح «آتشبس» برای درخواست توقف درگیریها استفاده میکرد، اما پس از اجرای این قطعنامهها، دورۀ عدم مخاصمه عملاً بهعنوان «صلح موقت» شناخته میشد. این تفاوت در کاربرد، یکی از منابع اصلی سردرگمی بوده است.
پ: نگاهی به مهمترین چالش های حقوقی
آتشبسها صرفاً بهعنوان ابزاری برای توقف خشونت تلقی نمیشوند، بلکه نقش مهمی در شکلدهی به چارچوب مذاکرات سیاسی ایفا میکنند. در بسیاری از موارد، طرفین بدون وجود نوعی توافق اولیه در خصوص چشمانداز حلوفصل نهایی، حاضر به پذیرش آتشبس نمیشوند. در منازعات پیچیدهای همچون بوسنی و هرزگوین، آتشبس بخشی از یک توافق جامعتر (توافق دیتون) بود که علاوه بر پایان دادن به خصومتها، ساختار جدیدی برای نظم سیاسی و قانون اساسی ایجاد کرد. نمونههای مشابهی را میتوان در توافقات صلح در کشورهایی نظیر بروندی، کامبوج، سیرالئون و السالوادور مشاهده کرد. مفهوم آتشبس از یک اصطلاح نسبتاً مبهم به یکی از ابزارهای بنیادین در مدیریت منازعات بینالمللی تحول یافته است. با وجود تداوم برخی ابهامات مفهومی، کارکرد عملی آتشبسها در انعطافپذیری و قابلیت انطباق آنها با شرایط متنوع منازعات نهفته است. از اینرو، آتشبس همچنان بهعنوان حلقهای واسط و حیاتی در گذار از وضعیت جنگ به صلح در حقوق بینالملل معاصر ایفای نقش میکند. با این حال، آثار حقوقی بروز یک وضعیت آتشبس در رابطۀ میان طرفهای متخاصم شبکهای از روابط حقوقی با دیگر قواعد حقوق بینالملل قابل اعمال در یا بر آن وضعیت را ایجاد می کند که شناسایی آثار آن نیازمند بررسی عمیقتر است.
1) ماهیت حقوقی آتشبس
نخست آنکه این یک موضوع پذیرفته شده توسط اکثر حقوقدانان است که آتشبس بخشی از وضعیت جنگی و مخاصمۀ مسلحانه است و جنگ هنوز پایان نیافته است (Oppenheim , 1920). آتشبس یک فرآیند دائمی و یک وضعیت مستقر اما شکننده است به این معنی که وقوع آتشبس الزاماً به معنی تداوم خودکار آن نیست طرفهای متخاصم باید برای حفظ این وضعیت اقداماتی را به صورت سلبی و ایجابی انجام دهند. این موضوع در این واقعیت نهفته است که وضعیت غالب همان مخاصمۀ مسلحانه است که موجب اعمال قواعد حقوق بینالملل بشردوستانه می شود. این مساله موجب میشود که وضعیت آتشبس فاقد یک ماهیت مستقل تعریف شود بلکه آن را نه به عنوان یک وضعیت حقوقی یا سیاسی، بلکه به عنوان یک وضعیت نظامی تعریف میکند. در مقابل، برخلاف واژۀ آتشبس که به صورت سلبی این وضعیت را تعریف میکند، یعنی فقدان تبادل آتش فعال، آتشبس را باید از توقف تبادل آتش (یا تعلیق آتش) متمایز دانست. مادۀ 15 کنوانسیون نخست ژنو (1949) از «متارکۀ جنگ یا تعلیق آتش» نام میبرد تا در جایی که امکانپذیر است مجروحان از میدان جنگ خارج شده یا میان طرفها مبادله شوند. آتشبس درواقع به معنی تداوم اقدامات لازم از سوی طرفهای منازعه برای حفظ آن است. مهمترین مبنای حقوقی اقدامات لازم برای حفظ آتشبس اصل اساسی منع توسل به زور است. به نظر میرسد می توان این اصل را مبنایی روشن برای تکلیف طرفهای آتشبس برای بهکارگیری تلاشی معقول در جهت حفظ این وضعیت دانست. حداقل تعهد حقوقی بر این اساس آن است که طرفها از اقداماتی که آشکارا مانعی جدی یا اساسی برای بازگشت وضعیت صلح و خاتمۀ منازعه هستند، یا پیشبرد مذاکرات صلح را تضعیف می کنند، امتناع کنند.
2) آستانۀ نقض آتشبس و آثار آن
دوم آنکه، شناسایی آتشبس به عنوان یک وضعیت یا فرآیند، نه یک واقعه، مستقیماً به موضوع آثار نقض آتشبس مربوط میشود. آستانۀ نقض آتشبس به صورت روشن تعیین نشده است و به نظر میرسد مولفههایی همچون زمینههای مخاصمه، ابزار و روشهای اصلی مورد استفادۀ طرفهای مخاصمه و نیز ارادۀ سیاسی آنها برای شناسایی یک اقدام خاص به عنوان نقض آتشبس، در تعیین این آستانه تاثیر فراوان دارند. نسبت وضعیت آتشبس با قاعدۀ منع توسل به زور این اثر حقوقی را درپی دارد که مصادیق شناختهشدۀ تجاوز در حقوق بینالملل که در قطعنامۀ 3314 مجمع عمومی سازمان ملل در تعریف تجاوز، از آنها نام برده شده است، به اقوی دلیل (a fortiori) نمونه های مشخص نقض آتشبس نیز هستند. با این حال، آستانۀ نقض یک آتشبس هرچه باشد، اثر اولیۀ و مستقیم نقض آن بازگشت وضعیت تخاصم و تبادل آتش فعال نیست. با آنکه وضعیت مخاصمۀ مسلحانه هنوز مستقر است، اما هدف آن تداوم حمایت های حقوق بینالملل بشردوستانه برای اشخاص و اماکن تحت حمایت است. درحالی که تصمیم به از سر گیری تخاصم فعال و آتش گشودن، براساس منافع و با معیارهای نظامی سنجیده میشود. برهمین اساس برخی معتقدند درجایی که زمانی مشخصی برای پایان آتشبس تعیین نشده است، حق طرفهای مخاصمه برای ازسرگیری تخاصم فعال باید مورد بررسی قرار گیرد چراکه در چنین صورتی با تکیه بر اصل حسن نیت باید زمانی معقول را برای استمرار آتشبس درنظر گرفت (Dinstein , 2005).
3) ضمانت اجراهای نقض آتشبس
سوم، ضمانت اجراهای نقض آتشبس در حقوق بینالملل موضوعی است که با توجه به تحولات معاصر حقوق بین الملل باید مورد بازبینی قرار گیرد. از منظر تاریخی، قواعد مربوط به نقض متارکۀ جنگ در «مقررات لاهه» ضمیمۀ کنوانسیونهای ۱۸۹۹ و ۱۹۰۷ تدوین شد. اگرچه این مقررات از اصطلاح «متارکۀ جنگ» استفاده میکنند، مفهوم آن در عمل بسیار نزدیک به مفهوم امروزین آتشبس است. مطابق ماده ۳۶ مقررات لاهه، اگر مدت متارکۀ جنگ مشخص نشده باشد، طرفهای مخاصمه میتوانند عملیات نظامی را از سر گیرند، مشروط بر آنکه اخطار لازم طبق شرایط توافق ارائه شود. مادۀ ۴۰ نیز مقرر میدارد که نقض جدی متارکۀ جنگ توسط یکی از طرفین، به طرف مقابل حق میدهد توافق را فسخ کرده و در موارد فوری، بلافاصله خصومتها را از سر گیرد. مادۀ ۴۱ میان نقضهایی که توسط افراد خصوصی و بدون دستور رسمی انجام میشود و نقضهای منتسب به دولت یا نیروهای مسلح تفاوت قائل شده و در این موارد، جبران خسارت یا مجازات عاملان را راهکار مناسب میداند. کنوانسیون وین درباره حقوق معاهدات ۱۹۶۹ نیز باید مورد توجه قرار گیرد. از آنجا که بسیاری از آتشبسها در قالب معاهدات رسمی تنظیم میشوند، نقض اساسی آنها میتواند «نقض فاحش معاهده» تلقی شود و به طرف زیاندیده حق تعلیق یا خاتمۀ توافق را بدهد. گرچه در عمل، این امر ممکن است به معنای بازگشت به درگیری مسلحانه باشد، اما قاعدۀ حقوقی نقض اساسی یک توافق بین المللی الزاماً به معنی حق طرف متضرر برای بازگشت به وضعیت پیش از توافق نیست مگر آنکه این موضوع صراحتاً در خود توافق قید شده باشد. در فقدان چنین توافق صریحی حقوق بین الملل فاقد قاعده ای عرفی برای شناسایی حق بازگشت به تخاصم فعال است.
با این حال، نقض توافق آتش بس قطعاً موجب بروز مسئولیت بین المللی دولت ناقض می شود (با تحقق شرایط مندرج در مادۀ 2 در مواد طرح کمیسیون حقوق بین الملل درخصوص مسئولیت بین المللی دولتها (2001) که انتساب تخلف به دولت و بروز تخلف را دوشرط اساسی آن می داند). در چنین وضعیتی دولت متضرر ممکن است به اقدام متقابل (موضوع مادۀ 22 مواد طرح مسئولیت بین المللی دولت ها) به عنوان ابزاری برای مجبور ساختن دولت خاطی به اجرای تعهدات خود توسل جوید. اقدام متقابل به مثابۀ «خودیاری» (سیفی، 1401) در حقوق بین الملل تعریف شده است. اما این امر که بازگشت به تخاصم فعال با استناد به قاعدۀ اقدام متقابل کلاً یا جزئاً، قابل توجیه است، هنوز موضوع اختلاف نظر است. با آنکه بند (الف)(1) از مادۀ 50 مواد طرح مسئولیت بین المللی دولت ها تعهد به خودداری از تهدید یا توسل به زور (آنچنان که در منشور ملل متحد قید شده است) را از حوزۀ اقدام متقابل مستثناء می کند، اما باید توجه داشت که وضعیت جنگی و مخاصمۀ بین المللی از قبل بین طرف های توافق آتش بس وجود دارد و بازگشت به تبادل فعال آتش بین طرف ها با هدف مجبور ساختن دولتی که مفاد آتش بس را نقض کرده است همچان با شرط مندرج در مادۀ (1)49 همان مواد طرح مسئولیت بین المللی دولت ها همخوان است که عنوان می دارد دولتی که به اقدام متقابل مبادرت می ورزد تنها با هدف واداشتن دولت متخلف به بازگشت به اجرای تعهدات خود میتواند از آن استفاده کند.
با وجود این اصول سنتی، رویۀ معاصر بینالمللی نشان میدهد که نهادهای بینالمللی و دادگاهها تمایل ندارند نقض آتشبس را بهطور خودکار مجوزی برای ازسرگیری جنگ بدانند. این رویکرد در قضیۀ «فعالیتهای مسلحانه» نیز مشاهده شد. اوگاندا ادعا میکرد که اقدامات نظامی آن پاسخی به نقض توافق لوزاکا از سوی کنگو بوده است؛ اما دیوان این استدلال را نپذیرفت و اعلام کرد که ادعاهای مربوط به نقض آتشبس ارتباط مستقیم حقوقی با اتهامات مربوط به تجاوز و نقضهای فاحش حقوق بین الملل ندارد (پاراگراف 121). این موضع دیوان بیانگر نگرانی عمیقتر حقوق بینالملل نسبت به مشروعیتبخشی به خشونت متقابل بهعنوان واکنش به نقض یک آتشبس است.
مناقشات حقوقی پیرامون جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ موضوع دیگری است که بدان پرداخته می شود. ایالات متحده و برخی متحدانش استدلال میکردند که نقض تعهدات عراق ذیل قطعنامه ۶۸۷ شورای امنیت (۱۹۹۱) موجب احیای مجوز استفاده از زور مندرج در قطعنامه ۶۷۸ (۱۹۹۰) شده است. بهموجب این استدلال، آتشبس پایان جنگ خلیج فارس مشروط به اجرای تعهدات عراق دربارۀ خلع سلاح و بازرسیهای بینالمللی بود و نقض «اساسی» این تعهدات، مبنای آتشبس را از میان میبرد. ایالات متحده همچنین به قطعنامه ۱۴۴۱ شورای امنیت (۲۰۰۲) استناد میکرد که عراق را در «نقض ماهوی» تعهدات خود اعلام کرده بود. بر این اساس، دولت آمریکا مدعی بود که دیگر نیازی به صدور قطعنامۀ جدید برای توسل به زور وجود ندارد. بااینحال، شورای امنیت این تفسیر را نپذیرفت. بسیاری از دولتها با این دیدگاه مخالف بودند که مجوزهای پیشین استفاده از زور بهطور خودکار با نقض آتشبس احیا میشوند. در نتیجه، شورای امنیت بهصورت رسمی استدلال ایالات متحده و متحدانش را تأیید نکرد. این اختلاف نشاندهنده استمرار ابهام حقوقی دربارۀ رابطۀ میان نقض آتشبس و مشروعیت توسل مجدد به زور است.
4) نقش طرفهای ثالث در آتشبس
نقش طرفهای ثالث در نظارت و اجرای آتشبس، بهویژه در مخاصمات مسلحانه غیربینالمللی، نیز حاوی نکات حقوقی مهمی است. در عمل، آتشبسهای معاصر اغلب با مشارکت سازمانهای بینالمللی، سازمانهای منطقهای، یا دولتهای خارجی اجرا میشوند. این بازیگران ممکن است مسئولیت نظارت بر اجرای آتشبس، راستیآزمایی تحرکات نظامی، یا حتی اجرای نظامی توافق را بر عهده گیرند؛ امری که در جنگهای داخلی، بهدلیل فقدان اعتماد میان طرفین، اهمیت ویژهای دارد. با این حال، دخالت طرفهای ثالث چالشهای حقوقی و سیاسی مهمی ایجاد میکند. از آنجا که آتشبسها در جنگهای داخلی غالباً شکنندهاند، هرگونه اقدام قاطع علیه ناقضان توافق ممکن است این تصور را ایجاد کند که نیروی ناظر بیطرفی خود را از دست داده است. در نتیجه، مشروعیت و کارآمدی کل فرایند صلح ممکن است تضعیف شود. در این رابطه باید به نقش «جامعه اقتصادی کشورهای غرب آفریقا» در سیرالئون اشاره کرد؛ جایی که مداخله و اجرای آتشبس با مشکلات مشابهی روبهرو شد (Wippman, 1995).ابهام موجود درباره مبنای حقوقی اجرای آتشبس توسط طرفهای ثالث نیز باید مورد توجه قرار گیرد. هنوز روشن نیست که آیا توافقهای آتشبس خود میتوانند مجوز حقوقی لازم برای استفاده آینده از زور توسط نیروهای خارجی علیه ناقضان توافق را فراهم کنند یا خیر. هرچند شورای امنیت سازمان ملل متحد میتواند ذیل فصل هفتم منشور، اقدامات اجرایی الزامآور را تصویب کند، اما در بسیاری از موارد دستیابی به چنین تصمیماتی از نظر سیاسی دشوار است. ازاینرو، مبنای حقوقی اجرای نظامی آتشبس توسط نیروهای منطقهای یا بینالمللی همچنان محل ابهام باقی مانده است.
5) خروج تدریجی نیروهای خارجی پس از آتشبس
یکی دیگر از مسائل اساسی مطرحشده، خروج تدریجی نیروهای خارجی پس از انعقاد توافقهای آتشبس است. چنین ترتیباتی غالباً در مخاصمات بینالمللی پدید میآید؛ جایی که نیروهای نظامی یک دولت در قلمرو دولت دیگر حضور دارند. پرسش اصلی این است که آیا موافقت دولت میزبان با خروج تدریجی نیروها، بهمنزلۀ رضایت حقوقی نسبت به ادامۀ موقت حضور آن نیروها تلقی میشود یا خیر. در صورت پذیرش چنین برداشتی، توافق آتشبس میتواند وضعیتی را که پیشتر بهعنوان حضور غیرقانونی یا اشغال نظامی شناخته میشد، مشروع جلوه دهد (Bell, 2009).
این مسئله در رأی دیوان بینالمللی دادگستری در قضیۀ فعالیتهای مسلحانه در قلمرو کنگو (جمهوری دموکراتیک کنگو علیه اوگاندا) مورد بررسی قرار گرفت. اختلاف مزبور به حضور نیروهای اوگاندا در قلمرو جمهوری دموکراتیک کنگو طی جنگ کنگو مربوط میشد. اوگاندا استدلال میکرد که «توافق آتشبس لوزاکا» مصوب ۱۰ ژوئیه ۱۹۹۹، که توسط دولتهای منطقه و سپس گروههای مسلح غیردولتی امضا شد، رضایت کنگو را نسبت به حضور نیروهای اوگاندایی حداقل برای ۱۸۰ روز فراهم کرده است؛ زیرا توافق مذکور علاوه بر برقراری آتشبس، خروج تدریجی نیروها را نیز پیشبینی میکرد. دیوان بینالمللی دادگستری این استدلال را نپذیرفت و اعلام کرد که توافق لوزاکا صرفاً چارچوب اجرایی خروج نیروها را تنظیم کرده و بههیچوجه موجب مشروعیت حضور نیروهای اوگاندا در خاک کنگو نشده است. به نظر دیوان، رضایت به خروج تدریجی را نمیتوان بهمنزله رضایت به ادامه حضور قانونی نیروهای خارجی تفسیر کرد. این رأی تنش میان ضرورتهای عملی فرایندهای صلح و اصول سنتی حقوق بینالملل درباره حاکمیت و رضایت دولتها را آشکار ساخت.(پاراگراف 99 حکم دیوان).
رأی دیوان همچنین یک معضل گستردهتر حقوقی را نمایان میکند. دولتی که متعهد به خروج مرحلهای نیروهای خود است، ممکن است میان دو الزام متعارض قرار گیرد: از یکسو، عدم خروج فوری میتواند استمرار اشغال غیرقانونی تلقی شود؛ و از سوی دیگر، خروج فوری برخلاف ترتیبات آتشبس ممکن است خود نقض توافق صلح و تهدیدی برای ثبات فرایند سیاسی باشد. نظر جداگانه قاضی پارا-آرانگورن نیز بر همین تعارض تأکید کرده و دشواری سازگار ساختن ترتیبات انتقالی نظامی با چارچوب سنتی حقوق بینالملل را نشان داده است.
سرانجام سخن
آتشبسهای معاصر دیگر صرفاً توقفهای موقت نظامی نیستند، بلکه به ابزارهایی پیچیده در حوزه حقوق و سیاست بینالملل تبدیل شدهاند. آتشبسهای جدید نهتنها خروج نیروها و سازوکارهای نظارتی را تنظیم میکنند، بلکه اغلب بخشی از فرایندهای گستردهتر صلح، بازسازی سیاسی و ترتیبات قانون اساسی جدید به شمار میآیند. در عین حال، این تحولات ضعفها و ابهامهای موجود در حقوق بینالملل درباره حاکمیت، رضایت، مشروعیت استفاده از زور، و ضمانت اجرای توافقهای صلح را آشکار میسازد.
تحول مفهوم آتشبس بیانگر دگرگونی گستردهتر در مدیریت مخاصمات بینالمللی است. در حالی که متارکههای سنتی عمدتاً میان دولتها منعقد میشدند، آتشبسهای معاصر اغلب در چارچوب فرایندهای چندجانبۀ صلح، با مشارکت سازمانهای بینالمللی، بازیگران منطقهای، و گروههای مسلح غیردولتی شکل میگیرند. ازاینرو، آتشبس امروزه به یکی از عناصر بنیادین صلحسازی و حلوفصل منازعات تبدیل شده و همزمان محدودیتها و چالشهای ساختاری حقوق بینالملل معاصر را نیز آشکار میکند.
منابعی برای مطالعۀ بیشتر:
سید جمال سیفی، حقوق مسئولیت بین المللی، تهران: شهر دانش، 1401.
Cowdrey, H. E. J., The Peace And The Truce Of God In The Eleventh Century, Past & Present, Volume 46, Issue 1, February 1970, Pages 42–67, https://doi.org/10.1093/past/46.1.42
Forster, R.A. (2023). Ceasefires. In: Romaniuk, S.N., Marton, P.N. (eds) The Palgrave Encyclopedia of Global Security Studies. Palgrave Macmillan, Cham. https://doi.org/10.1007/978-3-319-74319-6_8
Paul Mohn, Problems of Truce Supervision ,In Ternational Conciliation, No. 478, at 53 (1952).
Vladimir Dedijer, On Miltary Conventions: An Essay On The Evolution Of Inter-National Law 123 (1961).
Shabtai Rosenne, Israel's Armistice Agreements With The Arab States: A Judicial Interpretation 24-25 (1951).
Julius Stone, Legal Controls Of International Conflicts: A Legal Treatise On The Dynamics Of Disputes And War-Law 636 (1954).
Derek Bowett Et Al., Unrred Nations Forces: A Legal Study Of Unrred Nations Practice 73-74 (1964).
Howard S. Levie, The Nature and Scope of the ArmisticeA greement, 50 AJIL 880-906 (1956).
Sydney D. Bailey, Cease-Fires, Truces, and Armistices in the Practice of the UN Security Council,
The American Journal of International Law, Vol. 71, No. 3 (Jul., 1977), pp. 461-473.
The Law of Land Warfare, FM27-10, para. 479 (1956).
https://www.benning.army.mil/infantry/DoctrineSupplement/ATP3-21.8/PDFs/fm27_10.pdf
The Commander's Handbook On The Law Of Land Warfare , FM06-27/MCTP 11-10C, 2019, https://www.marines.mil/Portals/1/Publications/MCTP 1110C (SECURED).pdf?ver=GhKI0qU8J4lnoJxn7l54EQ==
Hermes, United State Army In The Korean War: Truce Tent And Fighting Front 13, n. 1 (1966).
Quincy Wright. “How Hostilities Have Ended: Peace Treaties and Alternatives.” The Annals of the American Academy of Political and Social Science 392 (1970): 51–61. http://www.jstor.org/stable/1039571.
DM Morriss ‘From War to Peace: A Study of Cease-Fire Agreements and the Evolving Role of the United Nations’ (1996) 36 VaJIntlL 801–931.
VA Ary ‘Concluding Hostilities: Humanitarian Provisions in Cease-Fire Agreements’ (1995) 148 MilLRev 186–273.
Sibert, L'armistice dans le droit des gens, 40 REV. GEN. DE DROIT INT. PUBLIC 666(1933)
L. F. Oppenheim International Law vol 1 (3rd edn Longmans London 1920)
Y. Dinstein War, Aggression and Self-Defence (4th edn CUP Cambridge 2005)