
آرمیتا خلعتبری لیماکی - پژوهشگر معماری و شهرسازی
۱۴۰۵/۰۵/۲۷
در فضای پیچیده شهرسازی معاصر و بهویژه در بستر متلاطم کلانشهرهای ایران، شهروندان علاوه بر مواجهه روزمره با آلودگی هوا، ترافیک و تراکم بافتهای مسکونی، با بحران عیانی در حوزه «عدالت فضایی» نیز روبهرو هستند. تشدید فشارهای اقتصادی، تورم و کاهشِ چشمگیرِ قدرت خرید، دسترسی شهروندان به فضاهای تفریحیِ هزینهبر (مانند کافهها، رستورانها و مراکز تفریحی خصوصی) را بهشدت محدود کرده است و در چنین شرایطی، نیاز به «فضاهای عمومی رایگان و در دسترس» (پلازاها) از یک نیاز تفریحیِ حاشیهای به یک ضرورت حیاتی برای «سلامت روان و انسجام اجتماعی» تغییر ماهیت داده است. دسترسی به این فضاها دیگر یک انتخابِ لوکس محسوب نمیشود، بلکه یک «حقِ بنیادینِ شهروندی» است که تحققِ آن، پیششرطِ تابآوریِ روانیِ شهروندان در برابر همان فشارهای روزمره زیستِ کلانشهری به شمار میرود.
همانطور که راهنمــای بینالمللـی برنامهریزی شهــریو سرزمینـی سازمان ملل متحد نیز تأکید میکند، فضای عمومیِ باکیفیت و در دسترس، نه یک کالای تزئینی، بلکه زیرساختی ضروری برای «شهرهای فراگیر، ایمن و تابآور» است. با این حال، سیاستگذاریهای شهری در ایران به جای توسعه پلازاهای محلی و در دسترس، به سمت ترویج «کلانپروژههای تجاری-تفریحی» (Mega-malls) و اغلب در حاشیه شهرها حرکت کردهاند؛ سازههایی عظیم که توهمِ «فضای عمومی» ایجاد میکنند، اما در عمل، شهروند را از «انسانِ ساکن در شهر» به یک «مصرفکننده الزامی» تقلیل میدهند.
این مطالعه، با استناد به چارچوبهای هدف یازدهم توسعه پایدار (SDG 11) و دستورالعملهای فضای عمومی UN-Habitat، به بررسی پیامدهای اجتماعی و روانی این نوع کالاییشدن فضاهای عمومی پرداخته و راهکارهایی برای بازگرداندن «حق به شهر» در پایان ارائه میدهد.
فضای سوم به مثابه پناهگاه روانی
در ادبیات شهرسازی، مفهوم «فضای سوم» (The Third Place) به فضاهای عمومیِ میانی میان خانه (فضای اول) و محل کار (فضای دوم) اطلاق میشود که بستری برای تعاملات اجتماعی، گفتوگوهای غیررسمی و شکلگیری سرمایه اجتماعی فراهم میکنند. در این تقاطع، «پلازای شهری» (Urban Plaza) به عنوان یک فضای عمومی ارزان، قابل دسترس و در کمترین فاصله از بافتهای متراکم مسکونی، نقش پناهگاه روانی و اجتماعی را ایفا میکند. اما نادیده گرفتن این نیاز اساسی توسط شهرداریها و نهادهای تصمیمگیرنده، سبب شده تا این عملکرد حیاتی، با فضاهای کالاییشده جایگزین شود. بهویژه در شهرهای کوچکتر، این مساله تا حدود زیادی به فراموشی سپرده شده است و نزدیکی مسیر خانه و محل کار، گویی که میل به حضور بی هدف در فضای عمومی را در کالبدِ شهر خاموش کرده است.
موضوع اما به نقد کشیدن اماکن تجاری و تفریحی نیست؛ مسأله، رنگباختنِ تأمین فضای فراغت در عرصه عمومی و مشترک یک شهر است. برطبق ابزار سنجش فضای عمومی UN-Habitat، چهار ویژگی اساسی یک فضای عمومی عبارتند از: دسترسی همگانی، عدم تبعیض، رایگان بودن، و تشویق به تعاملات اجتماعی. اما درصد بالایی از فضاهای فراغتی که امروزه در شهرهای ایران در زیرمجموعه «خدمات شهری» ارائه میشوند، فاقد این ویژگیها هستند. کالبد شهر به نفع منافع خصوصی تغییر ماهیت داده و شهروندان نیز به جای آنکه در «فضای عمومی» حضور یابند، به «فضای مصرف» هدایت میشوند؛ فضاهایی که تعاملات اجتماعی در آنها محدود به چارچوبهای تجاری است و در نهایت، تنها کسانی که توانایی مالی دارند میتوانند از آنها بهره کامل ببرند. در واقع، به دلیل ویژگی «الزام به مصرف»، ورود و حضور در این فضاها مستلزم برخورداری از «قدرت خرید» است. در نتیجه، این فضاها به جای آنکه برای ساعاتی به کاهش شکاف طبقاتی کمک کنند، به ابزاری برای تقویت جداسازی بیش از پیش و گسست اجتماعی بدل شدهاند.
نکته حائز اهمیت دیگر، مکانیابی نادرست این پروژههاست. این پروژهها با مکانیابی حاشیهای، دور از بافت مرکزی و نیازمندِ دسترسیِ خودرو-محور، عملاً اقشار کمدرآمد را از دایره برخورداری خارج میسازند؛ روندی که دقیقاً در تضاد با اهداف برنامه جدید شهری سازمان ملل (New Urban Agenda) است که بر ساختنِ «شهرهایی فراگیر، برای همه و بدون تبعیض» تأکید دارد. بنابراین، پروژههای عظیمی که در حاشیه شهرها ساخته میشوند و گاه با عناوینی چون «بزرگترین» یا «اولین» معرفی میگردند، فاقد این ویژگیهای پایهای و ابتدایی هستند. اگرچه در نگاه اول شبیه به پلازا به نظر میرسند، اما از منظر سیاستگذاری شهری، مصداق بارز «خصوصیسازی فضای عمومی» (Privatization of Public Space) هستند.
جدا از این موارد، از دیگر پیامدهای حذف پلازاهای واقعی در مرکز شهر، نادیده گرفتن فرسودگی روانی و بحران سلامت روان در بافتهای متراکم شهری است. سازمان جهانی بهداشت (WHO) در گزارشهای خود در حیطه سلامت روان و شهرسازی، صراحتاً تأکید میکند که دسترسی به فضاهای باز و عمومی برای کاهش استرس و فرسودگی شغلی، یک ضرورت است، نه یک انتخاب. با این حال، عدم دسترسی به طبیعت، زندگی در بافتهای پرتراکم و مواجهه مداوم با انواع آلودگیهای صوتی و بصری، به خودی خود شهروندان را در معرض «فرسودگی روانی» (Urban Burnout) قرار میدهد؛ در این میان، نبود یک پلازای محلی برای «قدم زدنِ بیهدف و بدون هزینه»، میتواند این بحران را تشدید کند.
باید توجه داشت که پلازاها صرفاً فضایی کالبدی برای تجمعات انسانی نیستند و نمیتوان به سادگی نیاز انسان به آرامش و تعامل را با یک تفرجگاه تجاری، اماکن تاریخی-توریستی یا اماکن مذهبی (که دارای قیود آیینی و رفتاری خاصی هستند) و یا خیابانهای شلوغ (که فضای عبورند، نه مکث) جایگزین کرد. از ویژگیهای مهم یک پلازا، فراهم آوردن «طبیعت شهری» است؛ عنصری که فارغ از طبقات اجتماعی، بستری خنثی و آرامشبخش برای همه اقشار یک جامعه فراهم میکند. طبیعت شهری در قالب پلازا، فضایی است که در آن، یک کارگر و یک سرمایهدار میتوانند بدون واسطه و بدون در نظر گرفتن میزان سرمایه و دارایی، در یک مکان مشترک قرار گیرند. هنگامی که این فضای عمومیِ رایگان حذف میشود، شهر از درون تکهتکه شده و شهروندان نسبت به یکدیگر و نسبت به کالبد شهر «بیگانه» میشوند.
میتوان حدس زد که چنین وضعیتی در تأمین فضای عمومی، نتیجه توسعه از بالا به پایین در حکمرانی شهری است که در آن اصل «مشارکت» نقض شده است. بر اساس برنامه جدید شهری (New Urban Agenda) که توسط مجمع عمومی سازمان ملل تصویب شد، شهرها باید بر اساس رویکردهای مشارکتی و با دخالت شهروندان مدیریت شوند. اما در عمل میبینیم که تصمیمات برای ساخت فضاهای شهری در ایران، غالباً پشت درهای بسته و بدون دخالت مردم اتفاق میافتند. نتیجه این رویکردِ «توسعه از بالا به پایین (Top-Down)، ساخت فضاهایی است که با جهان زیسته و نیازهای واقعی شهروندان همخوانی ندارد. مسلماً هنگامی که شهروندان در طراحی شهرشان نقشی نداشته باشند، احساس تعلق (Sense of Belonging) به شهر رنگ میبازد و دلبستگی به شهر به یک قرارداد یکطرفه و ناپایدار تبدیل میشود.
توصیههای سیاستی (Policy Recommendations)
در راستای همسویی با هدف ۱۱.۷ توسعه پایدار (دسترسی همگانی به فضاهای عمومی امن، فراگیر و در دسترس)، و با درک این واقعیت که «فضای عمومی» نه یک کالای لوکس، بلکه منبع حیاتی روانیِ شهر است، اقدامات زیر برای شهرداریها و نهادهای سیاستگذار در ایران پیشنهاد میشود:
نخست، تغییر پارادایم شهرسازی از «کلانپروژه» به «میکرو-پلازا» است. باید به این نگرش منسوخ که «هرچه یک فضا بزرگتر باشد، بهتر است» پایان داد. لازمه این امر، توقف تمرکز بر ساخت مالهای غولپیکر در حاشیه شهر است که در واقع فرار سرمایه از بافت مرکزی و رها کردن شهروند در میانه بافت بتنی شهر است؛ و در مقابل، اختصاص بودجه برای ایجاد پلازاهای کوچک و پیادهراهها، و تبدیل مناطق و زمینهای عمومیِ کوچک و بلااستفاده به پارکهای کوچک در بافتهای متراکم مسکونی.
باید توجه داشت که پلازاها لزوماً نمادهای ایدئولوژیک یا ویترینهای تجاری نیستند؛ بلکه به عنوان اتاق نشیمنی در مقیاس کلان شهری محسوب میشوند که مشخصه اصلی آنها، پذیرا بودن و در دسترس بودن است و اگر نتوانند در فضاهایی کوچک اما حیاتی در فاصله چند دقیقه پیاده از خانه و محل کار، یک فضای بیدغدغه برای نشستن فراهم کند، در انجام وظیفهی بنیادین خود ناکام ماندهاند.
همچنین، استفاده از رویکردهای «شهرسازی تاکتیکی» (Tactical Urbanism) برای تبدیل تقاطعها و حاشیه خیابانهای عریض به فضاهای مقیاس انسان و نه خودرو، نیز از دیگر راهکارهایی است که در بازتعریف خیابان برای «مکث» نقش مهمی دارد. خیابانهای عریض و تقاطعهای شلوغ، سالهاست که تنها برای «عبور» طراحی شدهاند، نه برای «حضور» و با مداخلات کمهزینه و هوشمندانه، بدون نیاز به بودجههای کلان، مانند گسترش پیادهروها، نصب نیمکتهای شهری و ایجاد فضاهای مکث، میتوان این فضاهای مرده را به فضاهای زنده تبدیل کرد. این رویکرد، خیابان را از یک «مسیرِ صرفاً مختص به ماشین» به یک «مقصدِ مشترک میان پیاده و سواره» بازتعریف میکند؛ جایی که شهروندان بتوانند بدون احساس عجله و اضطراب، در فضایی دموکراتیزه شده با حداقل بودجه و حداکثر خلاقیت، حضور یابند.
بهعلاوه، الزامبخشی به فضاهای شبهعمومی در قوانین شهرسازی و پایان دادن به تصاحب فضای عمومی توسط منافع خصوصی، از دیگر راهکارهای تضمینکننده عدالت فضایی است. خصوصیسازیِ بیقیدوشرطِ فضای عمومی منجر به آن شده است که دسترسی به آن از یک حق همگانی به یک امتیاز طبقاتی تبدیل شود. از این رو، با وضع قوانین سختگیرانه، میتوان الزامی ایجاد کرد تا درصدی از متراژ هر پاساژ به «فضای عمومی رایگان و غیرتجاری» با دسترسی مستقل از خیابان اختصاص داده شود؛ بیآنکه سعی در تجاریسازیِ پنهانِ این فضا کنند و یا آن را به راهرویی تبدیل سازند که مشتری را به فروشگاه ها هدایت کند. بلکه باید فضایی باشد که شهروند بتواند بدون صرف هزینه استراحت کند و احساس کند به شهر خود بدهکار نیست.
افزون بر اینها، راهاندازی طراحیهای مشارکتی جهت تقسیم بودجه و قدرت تصمیمگیری میان بخش دولتی، خصوصی و مردم، از دیگر راهکارهای اساسی است. شهر، خانه مشترک همه شهروندان است و ایجاد سازوکارهایی برای دخالت دادن مستقیم ساکنان محلات در طراحی و برنامهریزی کاربری پلازاهای محلی، نقش مهمی در بازگرداندن «حس تعلق» به ساکنان شهر دارد تا آنها از حالت صرفاً مصرفکننده خارج شوند. هنگامی که افراد ساکن در یک منطقه در ساختنِ فضای عمومیشان نقش داشته باشند، آن فضا از یک «سازه بیگانه» به یک «مکانِ آشنا» تبدیل میشود و این مشارکت، در نهایت احساس مالکیت اجتماعی را احیا میکند.
حذف پلازاهای واقعی در مرکز شهرها و جایگزینی آنها با فضاهای کالاییشده، پیامدهای جبرانناپذیری داشته که ضرورت بازنگری در رویکردهای فعلی را دوچندان میکند؛ رویکردهایی که باید شهر را از چرخه صرفِ تولید ثروت و مصرف خارج سازند و به زیستگاهی پایدار برای انسانها تبدیل کنند.
در نهایت باید گفت بازگرداندن «حق به شهر»، نیازمند بازتعریف فضای عمومی به عنوان یک «حقِ بنیادین و رایگان» است، نه یک کالای «لوکس و خریدنی» و تا زمانی که فضای عمومی در ایران به نفع فضاهای کالاییشده قربانی شود، نه تنها اهداف توسعه پایدار (SDGs) محقق نخواهد شد، بلکه بحرانهای سلامت روان و گسست اجتماعی در کلانشهرها نیز به نقطهای غیرقابل بازگشت خواهد رسید.